ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

     یکی از روزای تابستون فکرکنم 82 بود که دوستم علی بهم گفت عاشق شده! عاشق دختری که نزدیک خونشون دیده بوده و ... . می گفت یه جوری باید شمارشو -البته شماره ی تلفن ثابت، اون موقع موبایل اینقد با مردم صمیمی نشده بود-  پیدا کنم. چه جوری؟

    روز بعدش بود. زنگ زدم به علی، بهش گفتم خونه بمونه و منتظر باشه. یه ساک لازم داشتم. برداشتم و روزنامه هم پر کردم توش و راه افتادم. باید بگم کوچه ی مطلوب نزدیک کمربندی بود و سر نبشش هم مسجدی که اتوبوس ها می ایستادن. خیلی خسته و کوفته! رفتم تو کوچه. دم در خونه ی مقصود ایستادم و زنگ زدم.

خانم: کیه؟

من: سلام. امکانش هست یه لحظه بیاین دم در؟ (با لحجه ی اصفهانی).

خانم: بفرمائید؟

من: سلام. راستش من از اصفهان میام. خونه ی عموم این طرفاست. قرار بود کنار مسجد بمونم تا بیان دنبالم. ولی یه ساعته منتظرم و نیومدن.

خانم: خب!؟

من: اومدم اینجا که خواهش کنم اگر ممکنه یه از تلفن شما زنگ بزنم به خونه ی عموم، بگم من منتظرم.

خانم: بفرمائید (گوشی رو آورد)

شماره ی علی رو گرفتم.

به علی گفته بودم خونه بمونه و منتظر تلفنم باشه.

من: سلام عمو! - احوال پرسی- من چرا نیومدین دنبالم؟

علی: چی می گی تو؟ الو؟!!

من: بیاین به این آدرس دنبالم. منتظرم. خداحافظ عمو جان.

من: خانم مرسی. لطف کردین. خداحافظ.

رفتم پیش علی.

علی: قضیه چی بود؟

من: خره نفهمیدی؟ برو شماره ای که اازش زنگ زدم، بنویس رو کاغذ و بیار. آوردش. ازش گرفتم و دوباره دادم بهش و گفتم بگیر بگو من بدم!

علی: یعنی چی؟

من: بابا آی کیو. بفهم دیگه.

علی: واااای آها! خونه ی اون بود!؟ ....

 

پ.ن 1: رویداد فوق در شهر آباده رخ داد که خیلی زودتر از  شهرها ی بزرگ، خطوط تلفنش caller ID داشت.

پ.ن 2: برام جالب بود که خانمه اصلا نپرسید چرا از کیوسک سر کوچه زنگ نمی زنی! همون قضیه مردم ایرانه که قبلا گفتم.

پ.ن 3: روز بعد دوباره اون عملیات تکرار شد، چون بار اول خونه رو اشتباهی رفته بودم!!

پ.ن 4: اون دو نوگل شکفته هم یه مدت بودن بعدم پژمرده شدن رفتن سراغ یکی دیگه! عشقم عشقای قدیم!


نویسنده : محمد ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸


 

      چند سال پیش می خواستم آمار یه دختر رو در بیارم، نمی دونستم خونوادش کیه شمارش چیه ... توی دفترچه تلفن گشتم دنبال کسایی که فامیلشون باهاش یکی بود. چون تو شهر کوچیک بود و اون فامیل هم زیا نبود می شد با آزمون و خطا پیداش کرد!! چندتا رو زنگ زدم گفتن اشتباهه. اونی که می گی نداریم. الکی می گفتن. بعدا فهمیدم که همشون با هم فامیل بودن. خلاصه دیدم اینجوری نمیشه یه فکری به سرم زد.
از تلفن عمومی! زنگ زدم به مورد بعدی یه آقا برداشت، خیلی جدی گفتم من از اداره ی ثبت تماس می گیرم. خانمی به اسم فلانی اطلاعاتی که به ما دادن برای صدور کارت ملی ناقصه و متاسفانه شماره ی تلفنشون رو هم ندادن. شما می شناسیدشون؟
بله می شناسم.
می تونید به ما کمک کنید اطلاعاتشون رو تکمیل کنیم؟
بله حتما!!
اسم پدر خانواده چیه؟چند سال داره؟ شغلش چیه؟ ...
پدرشون خدابیامرز پارسال فوت کرد. مرد خوبی بود. مریض بود.
خدا رحمتشون کنه. خب در مورد بچه هاشون بگین؟
بچه های خانم اولش یا الانی؟!!؟
هردو رو لطفا.
خب 4 تا بچه از خانم قبلیش داشت به اسم های .... یکیشون فلان جا کار می کنه، یکی فلان جا درس می خونه و .... از زن دومشم 2 تا دختر ... ساله و ...ساله. طفلکیا الان که احتیاج داشتن که یه مرد پشتشون باشه یتیم شدن.
اسم دخترا چیه؟
... و ... هست.دخترای پاکین. یکیشون پیش دانشگاهیه  یکیشون راهنمایی.
که اینطور. اقا خیلی لطف کردین.از کمکتون ممنون. راستی شمارشون رو می دونید که اگه باز مشکلی بود مزاحم شما نشیم؟
مریم..مریم.. بابا شماره ی سارا اینا چنده؟
22222222
آقا ممنون.
خواهش می کنم. خدا بهتون قوت بده که انقدر زحمت می کشین.
چرا شماره ای که افتاده از کیوسکه؟ مگه ثبت نیستین؟ ساعتم که 5 عصره. مگه عصرام بازه؟
نه این موضوع چند وقته درگیرم کرده. الان کسی رو دیدم شماره ی شما رو بهم داد. منم از نزدیکترین کیوسک زنگ زدم.
آها، بازم مرسی از زحمتتون..

 

پ.ن ١:

         مردم ایران همینن. امتحان کنید. توی پیاده رو از یه آدم میانسال  یا مسن (جوونا و خانما بهتر شدن) سریع بپرسین آقا شمارتون چنده؟ طرف فوری شماره رو  میده و تازه بعدش می پرسه برا چی می خوای!!؟؟

پ.ن ٢:

       به این میگن مهندسی اجتماعی social engineering.

پ.ن ٣:

         این ماجرا صددرصد واقعیست.

 


نویسنده : محمد ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٩


     توی خیابون تصادف شده. یه موتوری با یه رنو. موتوریه افتاده رو زمین و حالش بده. بعد از  چند دقیقه آمبلانس می رسه. مصدوم رو سوار می کنن. دو تا از دوستای مصدومم که رسیدن سر صحنه می خوان سوار بشن و باهاش برن. راننده ی آمبلانس میگه نمیشه. بحث رو ادامه می دن. مصدوم داره خونریزی می کنه. اینا بحث می کنن. رنو می بینه خرتوخره گازشو می گیره در میره! مصدوم داغونه. راننده آمبلانس با دوستا دست به یقه شدن. مصدوم مصدومه! مردم میان جلو که آشتیشون بدن. توی شلوغی یه نفر موتر رو بلند می کنه، می پره روش و در میره! بله دزد!! در آمبولانس رو می بندن و راه می افتن.مردم کم کم متفرق می شن. صدای آژیر پلیس نزدیک میشه! ماشین پلیس یه دستی می کشه و تریپ شوماخر کنار پارک می کنه و میاد می گه چی شده!!! نه رنویی مونده، نه موتوری، نه مصدومی، نه چیزه دیگه تازه آقا رسیده ژست سرعتم می گیره! فرداش خبر می شم که موتوریه توی راه بیمارستان فوت کرده!


نویسنده : محمد ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸


     امروز صبح رفته بودم آش بگیرم. یه پیرمرد هفتاد هشتاد ساله تعریف می کرد که دوست هفتاد سالش رفته یه دختر بیست و هفت ساله گرفته. با آب و تابم تعریف می کرد که دخترای امروزی فقط به خاطر یه چیز شوهر میکنن  و اونم "چیزه" ! اعصابمو داشت خرد می کرد. چقدر بدبخت شدیم ما جوونا، که یه پیرمرد عهد دقیانوس به خودش اجازه می ده که از طرف دخترای به قول خودش این دوره بگه چی می خوان!

     می خواستم بگم  آخه مرد حسابی این دوست هفتاد ساله ی تو، "چیزش" کجا بود که دختره به خاطرش زنش شده!!! با خودم گفتم  وایسم سر چی باهاش بحث کنم؟ باز راضی نشدم  یه نیشخند بهش زدم که دلم خنک بشه آقا به عنوان علامت موافقت ازم پذیرفت! منم مثه یه جوون این دوره ای سرمو انداختم زیر و آشم و گرفتم و اومدم خونه!

 

پ.ن1:

     همین آقایون که آخر عمریم هنوز ادعای "چیزشون" می شه، یه دختر و پسر رو که با هم می بینن کلی جانماز آب می کشن و کل بلایای طبیعی رو میندازن گردنشون!

 

پ.ن2:

     اینایی که تو سن هفتاد سالگی ادعای "چیزشون" می شه ببین جوون بودن چه می کردن!

 


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢٧


 

     امروز روز بدی برام بود. بعدازظهر یه سر رفتم دانشگاه دنبال کار فارغ التحصیلیم. تمام شد. اما اونجا یکی رو دیدم که خاطرات زیادی رو برام زنده کرد. دلم گرفت. باز یادم اومد. موقع برگشتن یکی از دوستای قدیمو دیدم. کسی که مدتها بود باهاش رابطه نداشتم. به خاطر اینکه رفت دنبال مواد و اینجور چیزا. تعریف می کرد رفته امروز کوزه گری تریاک بخره! یه زن خوشگلم داشته می خریده. با هم آشنا شدن و رفتن خونش و با هم شیشه کشیدن و بعدم ... .

     حوصله ی شنیدن نداشتم. مردم به چه چیزایی دلشون خوشه! شایدم اونا طبیعین و من غیر عادی. یادمه یه روزتو تاکسی نشسته بودم. یه خانمم کنارم بود که هی پاشو میزد بهم. می دونستم که باید دستم و ببرم کجاش. می دونستم آخرم سر از خونش در میاوردیم. شاید خونه ی شوهری که رفته بود سفر یا شایدم نه مال خودش. اما فرقی نداشت. کاری نکردم. چرا؟ شاید به خاطر اینکه خواستم یه آدم بی فرهنگ نباشم که تو تاکسی ...، یا شاید خواستم خیانت نکنم. به کسی که یه روزی قرار بود همسرم بشه و ازش توقع داشتم که اینکار رو نکنه. به هر حال من سر فضل آباد پیاده شدم. اومدم از خیابون رد بشم که دیدم داره از شیشه عقب نگاهم می کنه. سرش رو تکونی داد و با دست بهم گفت خاک تو سرت!

    حالا با خودم میگم همه اینجورین. حتما من طبیعی نیستم. نمیدونم. شاید این روزا آدمی مثل من امل به حساب میاد.  


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢۳