ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

     چه احساسی داره وقتی یک نفر به آدم میگه دوستت دارم؟ می دونین که منظورم مادر و پدر و .... نیست. منظورم کسی هست که از اول توی زندگیت نبوده و یه روزی با یه اتفاق،‌یه ملاقات، یه معرفی، یه کار،‌ یه سفر،‌ یه سایت شبکه اجتماعی، ... به طرز زیبایی توی زندگیت جای خودش رو باز کرده و دیر یا زود شده نزدیکترین کسی که داری. کسی که چیزایی ازت می دونه که فقط و فقط خودش برای دونستنش برات قابل اعتماد بوده. کاری ندارم که چقدر طول کشیده. یک هفته یا یک سال. هرچند بعضیا اعتقاد دارن که رابطه ای که زود گرم میشه، زودم سرد خواهد شد. ولی الان دارم دقیقا از اون اوج رابطه ی عاطفی حرف می زنم. یه روزی میاد که می بینی وقتی نیست دلت براش تنگ میشه. می فهمی دوسش داری. و اون موقع هست که از خودت می پرسی اون چی؟ اون منو دوست داره؟ رفتارش مسلما جوابت رو میده ولی انگار برات کافی نیست. انگار باید حتما بشنوی. خودش بگه. مستقیم و روراست. و وقتی میگه "دوستت دارم" ... .

 

پ.ن: دوست دارم احساس خودتونو از شنیدنش بگید.


نویسنده : محمد ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٩


 

     حرف برای گفتن زیاد دارم ولی نمی خوام اینجا بنویسم. همین.


نویسنده : محمد ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥


 

     سلام. نمیدونم چرا چند روزه نمی تونم چیزی بنویسم. شدم آدمی که حس هیچ کارو نداره! آدمی که فقط تو خیال خودش زندگی میکنه. دنیا براش نه مهمه نه لذت بخش. نمی دونم. شایدم می دونم. شاید به خاطر دلتنگیه. تمام کارم شده فکر کردن به گذشته و حسرت خوردن و ناامیدی. اونم تو این روزا که بیشتر از همیشه کار دارم. یه کار جدید شروع کردم که تا قبل از عید باید کاراش رو انجام بدم، راهش بندازم. باید از این حالت در بیام. اینجوری نمیشه.


نویسنده : محمد ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٦


 

     نمی دونم برا دیگران فیلتر شدن جیمیل و گودر چه معنایی داره، ولی من از این کار نتیجه می گیرم که ترس سرتاپاشون رو گرفته. در واقع اینجور اتفاقات بیشتر از دیدن تجمعات چند هزار نفری منو به آینده امیدوار می کنه. بهم ثابت می کنه که جنبش انقدر براشون مهیب و ترسناک هست که برا کنترلش دست و پاشون رو گم کنن و کارای احمقانه اینچنینی انجام بدن! کارایی که خودشون می دونن که احمقانه هست. نه تنها می دونن بلکه توی سخنرانی هاشون به مبارک هشدار دادن که فایده ای نداره!

    ترسیدن دشمن قدم بزرگیه به سمت پیروزی.


نویسنده : محمد ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۸


 

     یکی از روزای تابستون فکرکنم 82 بود که دوستم علی بهم گفت عاشق شده! عاشق دختری که نزدیک خونشون دیده بوده و ... . می گفت یه جوری باید شمارشو -البته شماره ی تلفن ثابت، اون موقع موبایل اینقد با مردم صمیمی نشده بود-  پیدا کنم. چه جوری؟

    روز بعدش بود. زنگ زدم به علی، بهش گفتم خونه بمونه و منتظر باشه. یه ساک لازم داشتم. برداشتم و روزنامه هم پر کردم توش و راه افتادم. باید بگم کوچه ی مطلوب نزدیک کمربندی بود و سر نبشش هم مسجدی که اتوبوس ها می ایستادن. خیلی خسته و کوفته! رفتم تو کوچه. دم در خونه ی مقصود ایستادم و زنگ زدم.

خانم: کیه؟

من: سلام. امکانش هست یه لحظه بیاین دم در؟ (با لحجه ی اصفهانی).

خانم: بفرمائید؟

من: سلام. راستش من از اصفهان میام. خونه ی عموم این طرفاست. قرار بود کنار مسجد بمونم تا بیان دنبالم. ولی یه ساعته منتظرم و نیومدن.

خانم: خب!؟

من: اومدم اینجا که خواهش کنم اگر ممکنه یه از تلفن شما زنگ بزنم به خونه ی عموم، بگم من منتظرم.

خانم: بفرمائید (گوشی رو آورد)

شماره ی علی رو گرفتم.

به علی گفته بودم خونه بمونه و منتظر تلفنم باشه.

من: سلام عمو! - احوال پرسی- من چرا نیومدین دنبالم؟

علی: چی می گی تو؟ الو؟!!

من: بیاین به این آدرس دنبالم. منتظرم. خداحافظ عمو جان.

من: خانم مرسی. لطف کردین. خداحافظ.

رفتم پیش علی.

علی: قضیه چی بود؟

من: خره نفهمیدی؟ برو شماره ای که اازش زنگ زدم، بنویس رو کاغذ و بیار. آوردش. ازش گرفتم و دوباره دادم بهش و گفتم بگیر بگو من بدم!

علی: یعنی چی؟

من: بابا آی کیو. بفهم دیگه.

علی: واااای آها! خونه ی اون بود!؟ ....

 

پ.ن 1: رویداد فوق در شهر آباده رخ داد که خیلی زودتر از  شهرها ی بزرگ، خطوط تلفنش caller ID داشت.

پ.ن 2: برام جالب بود که خانمه اصلا نپرسید چرا از کیوسک سر کوچه زنگ نمی زنی! همون قضیه مردم ایرانه که قبلا گفتم.

پ.ن 3: روز بعد دوباره اون عملیات تکرار شد، چون بار اول خونه رو اشتباهی رفته بودم!!

پ.ن 4: اون دو نوگل شکفته هم یه مدت بودن بعدم پژمرده شدن رفتن سراغ یکی دیگه! عشقم عشقای قدیم!


نویسنده : محمد ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸


داشتم عکس های سفر های استانی دولت رو نگاه می کردم، یاد این شعر افتادم:

 

کوچه پس کوچه ی خالی،

                                        درودیوار شکسته،

                                                             آدمای روستایی،

                                                                                   با پاهای پینه بسته،

پیش تو یه عکس تازست،

                                    واسه آلبوم قدیمی،

                                                               یا شنیدن یه قصست،

                                                                                   از یه عاشق قدیمی،

برای من زندگیمه،

                                   پرِ وسوسه پرِ درد،

یا مثه نفس کشیدن،

                                    پر لذت دمادم......


نویسنده : محمد ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤


     زمان!

     به من آموخت که دست دادن به معنی رفاقت نیست ...  بوسیدن قول ماندن نیست ... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...

 

پ.ن: این نوشته ی خودم نیست اما متاسفانه منبعش رو هم نمی شناسم. اگر این نوشته مال شماست توی نظرات بگید تا ذکر کنم.


نویسنده : محمد ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٠


      به گزارش خبرنگار سیاسی ایرنا، سیدرضا تقی پوردر حاشیه جلسه روز چهارشنبه هیات دولت در جمع خبرنگاران گفت: شبکه فیبر نوری تا درب منازل، کارگاه‌ها و مراکز کسب و کار امتداد خواهد یافت.

     اولش با دیدن این خبر کلی خوشحال شدم. گفتم بالاخره ماهم آدم می شیم. فکر کن سرعت چندین گیگا بیت در ثانیه، ارتباط صوتی و تصویری بدون هیچ مشکلی، بازی های آنلاین با کیفیت و ... . ولی هرچی فکر کردم دیدم نه! به ما نمیاد. حداقل به این دولت نمیاد. به خودم گفتم بابا حالا هم که اومدن یه کار درست و حسابی بکنن، باز بدشونو می گی. ولی انگار یه جای کار می لنگید.

     آها! گفتم به ما نمیاد! اینا مگه سرعت اتصال کاربر خانگی رو به 128 کیلوبیت در ثانیه محدود نکردن؟ پس چی؟ گیرم کابل فیبر نوری به این کلفتی اومد تا توی حلقمون. مرد حسابی وقتی حق نداریم بیشتر از یک مقدار خیلی خیلی خیلی ناچیز ازش استفاده کنیم به چه درد می خوره؟ بدرد پز دادن که ما فیبر نوری کشیدیم؟ ما دولت خوبی هستیم؟ ما کابلمون کلفته؟ اینهمه خرج داره، اینهمه دردسر، هیچی! آخه دولت خدمتگذار و تکنولوژیک، 128 کیلوبیت که نصف سرعت ADSL هم نیست. همین ADSL هم از سرمون زیاده!

      تا جاییکه یادمه 8-9 سال پیش زمان خاتمی شروع کردن فیبر نوری کشیدن. اما وقتی دولت جدید اومد متوقف شد. حتی اینترنت پرسرعت ماهواره ای دانشگاه ها رو هم گرفتن! حکایت فیبر نوری اینا مثه اینه که بابات برات  کفش نو بخره بعد بگه بزار زیر بغلت پا برهنه راه برو. بعدم همه جا پز بده من کفش نو برا بچم خریدم.


نویسنده : محمد ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٩


     غرورت رو زیر پا می زاری چون عاشقشی،‌ ترکت می کنه چون مرد مغرور می خواد،‌ ترکت می کنه چون عاشقشی. شاید به خاطر همینه که هیچوقت عاشقا به معشوقشون نمی رسن.


نویسنده : محمد ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٥


     یکی از بهترین رویاهام تجسم لحظه ای بود که خودم رو به خواب زده باشم و تو به خیال اینکه نمی فهمم آروم سرت رو پایین بیاری و ببوسیم. منم به روی خودم نیارم و عاشق تر از همیشه خوابم ببره.


نویسنده : محمد ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٥


 

      چند سال پیش می خواستم آمار یه دختر رو در بیارم، نمی دونستم خونوادش کیه شمارش چیه ... توی دفترچه تلفن گشتم دنبال کسایی که فامیلشون باهاش یکی بود. چون تو شهر کوچیک بود و اون فامیل هم زیا نبود می شد با آزمون و خطا پیداش کرد!! چندتا رو زنگ زدم گفتن اشتباهه. اونی که می گی نداریم. الکی می گفتن. بعدا فهمیدم که همشون با هم فامیل بودن. خلاصه دیدم اینجوری نمیشه یه فکری به سرم زد.
از تلفن عمومی! زنگ زدم به مورد بعدی یه آقا برداشت، خیلی جدی گفتم من از اداره ی ثبت تماس می گیرم. خانمی به اسم فلانی اطلاعاتی که به ما دادن برای صدور کارت ملی ناقصه و متاسفانه شماره ی تلفنشون رو هم ندادن. شما می شناسیدشون؟
بله می شناسم.
می تونید به ما کمک کنید اطلاعاتشون رو تکمیل کنیم؟
بله حتما!!
اسم پدر خانواده چیه؟چند سال داره؟ شغلش چیه؟ ...
پدرشون خدابیامرز پارسال فوت کرد. مرد خوبی بود. مریض بود.
خدا رحمتشون کنه. خب در مورد بچه هاشون بگین؟
بچه های خانم اولش یا الانی؟!!؟
هردو رو لطفا.
خب 4 تا بچه از خانم قبلیش داشت به اسم های .... یکیشون فلان جا کار می کنه، یکی فلان جا درس می خونه و .... از زن دومشم 2 تا دختر ... ساله و ...ساله. طفلکیا الان که احتیاج داشتن که یه مرد پشتشون باشه یتیم شدن.
اسم دخترا چیه؟
... و ... هست.دخترای پاکین. یکیشون پیش دانشگاهیه  یکیشون راهنمایی.
که اینطور. اقا خیلی لطف کردین.از کمکتون ممنون. راستی شمارشون رو می دونید که اگه باز مشکلی بود مزاحم شما نشیم؟
مریم..مریم.. بابا شماره ی سارا اینا چنده؟
22222222
آقا ممنون.
خواهش می کنم. خدا بهتون قوت بده که انقدر زحمت می کشین.
چرا شماره ای که افتاده از کیوسکه؟ مگه ثبت نیستین؟ ساعتم که 5 عصره. مگه عصرام بازه؟
نه این موضوع چند وقته درگیرم کرده. الان کسی رو دیدم شماره ی شما رو بهم داد. منم از نزدیکترین کیوسک زنگ زدم.
آها، بازم مرسی از زحمتتون..

 

پ.ن ١:

         مردم ایران همینن. امتحان کنید. توی پیاده رو از یه آدم میانسال  یا مسن (جوونا و خانما بهتر شدن) سریع بپرسین آقا شمارتون چنده؟ طرف فوری شماره رو  میده و تازه بعدش می پرسه برا چی می خوای!!؟؟

پ.ن ٢:

       به این میگن مهندسی اجتماعی social engineering.

پ.ن ٣:

         این ماجرا صددرصد واقعیست.

 


نویسنده : محمد ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٩


     کاش به جای سهمیه بندی بنزین،‌ پارتی بازی و پاچه خواری رو سهمیه بندی می کردن. اونوقت شاید یه قسمت از حق خودمون به خودمون می رسید!

 

پ.ن ١:

            یه روزی امریه گرفتن توی سربازی به تحصیلات و معدل و رزومه بود، حالا به فعالیت توی بسیج. نه اینکه بسیجی بودن هم اضافه شده یا مهمترین معیار بسیجی بودنه،‌ بلکه بسیجی بودن شرط لازم و کافیه!

پ.ن ٢:

           یه روزی پیشرفت تو جامعه به باهوشی و زرنگی و کاربلدی و سرمایه داری و شخصیت و اینجور چیزا بود،‌حالا به سابقه ی بسیج!

 

پ.ن ٣:

            یه روزی بسیجیا هم جزئی از آدما حساب می شدن، حالا بسیجیا تنها آدما محسوب می شن!


نویسنده : محمد ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸


     کاش یه دستگاه دروغ سنج داشتم که به خودم وصل کنم ببینم کیا دارم به خودم دروغ می گم.


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦


    آغوش دیگر حاصل نگاه نیست

                                        تنها برآیند چند بردار است.

    اثبات می شود که محبت حد دارد

                                             و عشق، حجم حاصل از دوران اوهام است


نویسنده : محمد ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٢


     تا حالا شاد بودین؟ بدون غصه؟ صاف صاف؟ من نبودم. همیشه یه چیزی برا نگرانی،‌ برا درد، برا دلتنگی بوده. من بلد نیستم شاد باشم. همش باید فکر کنم به چیزایی که از دست دادم! به چیزایی که بدست نیاوردم! به چیزایی که باید بدست بیارم! و به همه ی چیزای تلخ! و شاید تو اینهم ی سروصدای محزون تو سرم یه شادی. که انقدر کوچیکه که باید ساعت ها به خودت تلقین کنی که وجود داره. باید با چنگ و دندون ازش محافظت کنی تا لابه لای سیاهیا گم نشه.

    من بلد نیستم زندگی کنم! اما به خودم تلقین می کنم که بلدم. میگن تاثیر داره! راستی شمام شنیدین که دلیل اینکه بعضی وقتا دعای دعا نویسا کار میکنه چیه؟ سالها پیش یه کتاب می خوندم. نوشته بود این دعا نیست که کار میکنه! بلکه ناخودآگاه خود شخصه که اونو به خواستش میرسونه. می گن چون اون شخص به دعا اعتقاد داره و مطئنه ک دعا کار می کنه،‌ پس کار می کنه! یه جورایی یعنی اینکه آدم هر کاری می تونه بکنه. فقط باید ایمان داشته باشه که می تونه.

     با یه مرتاض هندی صحبت کرده بودن درباره ی تاثیر ریاضت. گفته بود به خودی خود هیچ تاثیری نداره. فقط باعث میشه اون شخص بعد از اینهمه سختی اطمینان پیدا کنه که می تونه کارایی بکنه که مرتاضا می کنن! تو تمام زندگیش شنیده بوده که وقتی ریاضت بکشی می تونی فلان کار و بکنی، این تو ضمیر ناخودآگاهش حک شده،‌ حالا ریاضت کشیده، پس لابد میتونه.


نویسنده : محمد ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٩


     بازم شب بیداری... ! نمی دونم چرا! شب قبل 6 ساعت خوابیدم، دیروزم از ساعت 8 صبح که بیرون رفتم، تا 10 شب بیرون بودم و دنبال کارام. می خوام بگم واقعا خسته بودم و خواب آلود. ولی نمی دونم این چیه که هی برا بیدار موندن وسوسم می کنه! به بهانه های مختلف! نشسته پشت لپتاپ خوابم میبره ولی باز حاضر نیستم جمعش کنم و بخوابم! همیشه اینطوری بودم و نفهمیدم چرا! البته کارای مفید می کنم اما مطمئنم تو این شرایط خوابیدن مفیدتره برام. امشب یه ebook در مورد شبکه های کامپیوتری خوندم، برا کارم برنامه ریزی کردم و تصمیم گرفتم بخوابم که همون حس گفت نه!!!!! برو وبلاگتو آپدیت کن! الانم اینجام و صبح زودم باید برم دنبال کارام. هیچوقت دلیل این مقاومت ناخودآگاهم در برابر خواب رو نفهمیدم!

     خب!  هرکاری می کنم موبایلم کانکت نمی شه تا آپدیت کنم! مثله این که شبکه مشکل پیدا کرده! مجبورم بعدا بیام امتحان کنم.

     شما چی؟ با خوابتون چطور کنار میاین؟


نویسنده : محمد ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٥


سلام.

     اسمم محمده و ٢٧ سال دارم. چند روز بود به سرم زده بود که بیام و یه وبلاگ راه بندازم. البته قبلا چندتا داشتم،‌ یکی در مورد کارم،‌یکی تکنولوژی،‌ یکی طنز ولی نقطه ی مشترک همه این بود که یه روزی تمام شدن! خسته شدم ازشون.

   این یکی رو نمی دونم. تنها چیزی که می دونم احساس نیاز شدید به نوشتنه. به گفتن. به همراه داشتن. شاید جلب توجه. شاید پر کردن جای خالی چیزی که از دست رفته. فرقی نمی کنه چی بنویسم و از کجا. ولی میتونه جالب باشه برا دیگران. آدم هر روز که بیرون می ره،‌ خیلی چیزا می بینه که قابل نوشتنه. هر شب که فکر می کنه،‌ وقتی که کار می کنه، همه ی فکرا و تصمیما و ... همه رو میشه نوشت و پاشید تو دنیای مجازی.

    اسمش رو از فیلم ماتریکس الهام گرفتم. یه جورایی این روزا دنیا برا من واقعی به نظر نمی رسه،‌ فکر می کنم اگه همه چی توهم باشه چی؟


نویسنده : محمد ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢۱