ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

    گاهی آدم برای زندگی آیندش برنامه خاصی داره که به نظر هم خیلی خوب میاد و تمام نشونه ها می گن که باید انحامش بدی. خیلی مصممی، خیلی مشتاقی، خیلی پرشوری و به نظر میاد که از همون لحظه تلاش برای رسیدن بهش رو شروع کردی. بلافاصله برنامه ریزی می کنی براش و کارهایی که باید انحام بشه رو لیست می کنی.

   بعد از یه روز پربار برمی گردی خونه. روز اول طبق برنامه پیش رفته و حالا داری کارای که انجام دادی رو تیک می زنی. روز دوم و سوم هم به خوبی پیش می ره و همه چیز حکایت از این داره که موفقق خواهی شد.

    امروز حالم خوب نیست، باید اتاقم رو تمیز کنم، دیشب خوب نخوابیدم و باید جبرانش کنم. شب میشه و لیست کارای اون روز تیک نخورده باقی می مونه.

     مثل اینکه برنامم خیلی سنگینه! یه کم کمتر کار کنم چی میشه مگه؟ فوقش دو روز دیرتر به هدفم می رسم. امروز حوصله ندارم! دو ساعت کار می کنم و تمام. فردا جبرانش می کنم حتما.

    فراموش نکردی هدفت رو. هنوز می دونی که ارزش تلاش کردن رو داره.اما انقد بهانه برای خودت تراشیدی که توشون وظایفت رو گم کردی! بیخیال کار شدی. یه روز حتما دوباره شروع می کنم و تا آخر می ایستم. وقتی که شرایطم بهتر شد. و جالب اینه که دلایلی که برا خودت جور کردی انقدر عجیب و غریب و غیر منطقین که می دونی هیج وقت اون شرایطی که برا خودت پیش نیاز تعریف کردی، محقق نخواهد شد.

     چی می شه که اون همه شوق و ذوق و علاقه یه دفعه نابود میشه و دست از کار می کشی؟ من نمیدونم.

    همیشه می دیدم و می شنیدم که کسایی کا ازدواج می کنن زندگیشون رو غلطک می افته و پیشرفتشون چند برابر میشه. اما نمی دونستم چرا.

     تا الان که خودم نامزد کردم. حالا می دونم چون داره برا منم اتفاق میفته. پیشرفتم سریعتر شده و کاراییم بیشتر.

     مهمترین دلیلش انگیزه پیشرفته. تو یک نفر رو دوست داری و در مقابلش مسئولی. دوست داری بهترین زندگی رو براش بسازی. و این برا تلاش برای رسیدن به هدفت دلیل و انگیزه میشه.

     دلیل دیگش غرورته! تو نمیخوای کسی بدونه که نمی تونی سر حرفات و تصمیمات وایسی. قبلا کسی خبر نمی شد که آدمه پایدار و محکمی نیستی. اما الان فرق داره. کسی هست که از همه جیزت خبر داره و اتفاقا کسیه که طرز فکرش نسبت به تو خیلی مهمه برات. احساس شرم می کنی وقتی از زیر وظایفت شونه خالی می کنی. پس سعی می کنی محکم و پایدار باشی.

    خیلی زندگیم فرق کرده. یه انگیزه ی بسیار قوی هلم میده به جلو. همه چیز روز به روز بهتر میشه.

     خوشحالم.


نویسنده : محمد ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱/٢٦


 

    یکی ار اولین درس هایی که جادوگرها و ساحرها به شاگرداشون میدن، نحوه ی رفتار با "بچه غول بی شعور" هست. و منظورشون از این بچه غول بی شعور، ضمیر ناخودآگاه آدمه.

1- بچه، برای اینکه منطق سرش نمیشه!

2- غول، برای اینکه قدرت بسیار زیادی داره!

3- بی شعور، برای اینکه کاری به خیر و صلاح شما نداره و صرفا همون دستوری که بهش میدین اجرا می کنه.

درست مثل غول چراغ جادو.

    جادوگرها، و  البته خیلی های دیگه به این موضوع اغتقاد دارن و برای پیشرفت به سوی اهدافشون از این غول استفاده می کنن.

   غول ما همیشه گوش به زنگه! و کمی هم کند. هر جمله ای شما می گید رو میشنوه و بعد از چند بار تکرار اون جمله و تبدیل اون جمله به یک باور برای شما، اونو دقیقا طبق دستور شما اجرا می کنه. فرض کنید من حافظه ی خوبی ندارم. و هروقت که چیزی رو فراموش میکنم، به خودم می گم، من هیچوقت نمی تونم چیزی رو به ذهنم بسپارم! غافل از اینکه غولم داره میشنوه! خب غول بیشعوره! پس نمی فهمه منظورتون از این جمله اینه که دوست ندارید اینجوری باشه. غول بی منطقه و اینو نمی فهمه که هیچ آدم عاقلی نمی خواد که حافظش رو از دست بده. پس در واقع چه دستوری رو برداشت میکنه؟ " من رو به چیزی که گفتم تبدیل کن. من نمی تونم هیچ وقت چیزی رو به یاد بیارم" غول شما فکر می کنه که شما می خواید کسی باشید که گفتید. یعنی می خواید  هیچوقت نتونید چیزی رو به یاد بیارید. خب اونم طبق وظیفش عمل می کنه و دستور رو عملی می کنه و حافظتون روز به روز بدتر میشه!

    پس:

    1- همیشه سعی کنید از گفتن جملات منفی و یا فکر کردن به اون ها خودداری کنید.

    2- خب اگر غول ما انقدر قدرت داره و دستورات ما رو اجرا می کنه، چرا بهش دستورایی که دوست داریم ندیم؟ پس همیشه به چیزهایی که می خواید فکر کنید و در موردشون صحبت کنید.

    3- برای لاغر شدن نباید بگید " من چاق نیستم." بگید "من لحظه به لحظه لاغرتر میشم." و این رو با اطمینان بگید و البته با تکرار. یا مثلا برای حافظتون نگید "من فراموشکار نیستم" بگید: "من حافظه ی بسیار قوی دارم و ازش لذت میبرم." لب کلام اینکه جملاتی که توش از کلمات منفی استفاده می کنید، غولتون رو به اشتباه میندازه. پس: جملات مثبت یادتون نره!

     من پیشتر این طرز فکر رو توی فیلم راز  secret و چند کتاب دیده بودم. البته زیاد جدی نگرفتمش. جدیدا فهمیدم که حتی توی آموزش جادوگری هم یکی از اولین چیزهایی که به شاگردا گفته میشه تا برای درسای بعدی آماده بشن همینه. جالب اینه که تمام قدرت جادوییشون رو در این می دونن که با تمرین و تکرار توانایی این رو پیدا کردن که مستقیما به غولشون دستور بدن.

     من تصمیم گرفتم بهش عمل کنم. ضرری که نداره، داره؟ هیچ اثری هم نداشته باشه، حداقلش با فکر نکردن به مشکلات و مسائل منفی و تفکر همیشگی به خوبی ها، نیکی ها، موفقیت ها، نعمت ها و اینجور چیزا، روحیه مون رو که بهتر می کنه!

    برای شروع،

1- به مدت یک روز، هر فکری که کردید و با معیاری که گفتم منفی محسوب میشه یادداشت کنید. و شب مطالعشون کنید تا بفهمید چه دستوراتی تا حالا به غولتون دادید.

2- با خودتون شرط بگذارید (جادوگرا به این مرحله میگن مشارطه) که مثلا به مدت یک ساعت، امروز جمله ی مثبتی رو برای خودتون تکرار کنید و توی اون مدت به هیچ فکر منفی اجازه ندید که شما رو مشغول کنه به خودش (جادوگرها به این کار می گن مراقبه). از زمان های کوتاه شروع کنید، چون مدتها به خودتون تلقینات منفی کردید و مسلما براتون سخته که یه دفعه عوض بشید. و بعد از اجرا خودتون رو ارزیابی کنید و اشتباهات و نقاط قوتتون رو بنویسید تا بعدا تکرار نکنید ( جادوگرها به اینکار می گن مکاشفه).

3- انتظار نداشته باشید که یه شبه همه چی درست بشه. هرچند این کار از غولتون برمیاد اما باز مشکل رو خودتون درست کردید. سالها برای هزاران بار تفکرات و خیالات منفی کردید و براتون تبدیل به باور شدن. برای اینکه غولتون شروع کنه به اجرا باید جملات مثبتتون انقدر تکرار بشه که به باور تبدیل بشه و جای باورهای منفی رو بگیره. پس صبور باشید و خسته نشید. بعد از اینکه اولین دستوراتتون اجرا شد می بینید که بقیه با چه سرعتی عملی میشن.

   امیدوار باشیم که حقیقت همین باشه و ما هم انقدر تلاش کنیم تا بتونیم دستوراتمون رو به غولمون بدیم و اون اجراشون کنه.

     کسی هست که قبلا این کار رو کرده و نتیجه گرفته باشه؟ کسی هست که این مطلب رو قبول کنه و از همین الان شروع به تمرین کنه؟ کسی هست که مخالف باشه و دلایلی برای ردش داشته باشه؟ لطفا نظر بدید و بگید. برام خیلی مهمه که مطمئن بشم درست فکر می کنم یا دارم اشتباه می کنم.

 

پ.ن:

     نمی دونم به جادو و کلا ماورا الطبیعه اعتقاد دارید یا نه. من معتقدم جادو (نه شعبده) وجود داشته و داره و با آموزش ها و تمرین های خاص برای شناختن خود و پی بردن به نیروها درون و استفاده از اون ها، قابل اجرا میشه.

 


نویسنده : محمد ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢


    در ادیان ابراهیمی، اکثرا خدا از انسان سه چیز می خواهد. بندگی، اطاعت و عدم تغییر. در این ادیان،‌ انسانی مقبول است که ضعیف است و به خاک بندگی افتاده است. انسانی که از خود چیزی ندارد و هرچه دارد از خداست و بدون او ناتوان از همه چیز است. در این دیگاه،‌ انسانی که احساس قدرت می کند و از سربه زیر افکندن و خواری بیزار است،‌ نستوده و مذموم شمرده می شود. شاید اصل این ادیان چیزی غیر از این باشد و مفهوم بندگی اینگونه نباشد،‌ اما چیزی که مشهود است، در میان پیروان این ادیان چنین دیدگاهی مزسوم است. مثلا در همین ایران خودمان. اکثرا افراد ثروتمند را انسان های بد و فقرا را انسان های خوب می دانند. پول چرک کف دست و  کثیف است و فقر و قناعت منزلت.

     نیچه این طرز فکر را دیدگاه برده در برابر ارباب می داند. برده ای که از محرومیت ها و نداشته های خود و داشته های اربابانش به تنگ آمده بود، آئینی ساخت که در آن بدبختی و بیچارگی، ضعف و بیماری خود را ارزش قلمداد کند و توانگری، سلامت و قدرت ارباب را ضد ارزش.

     ضمنا قوانین این دیدگاه بر عدم تغییر تاکید دارد و تمام آموزه های آن باید ثابت بماند و هرگونه تلاش برای تغییر، ارتداد تلقی شده و مستحق مجازات.

     تا به حال به این موضوغ فکر کرده اید؟ که چرا تمام ادیان الهی کمبود و بیچارگی و ناتوانی و اقرار به آن را منزلت می دانند و قدرت و توانگری را ناپسند؟ چرا در همین جامعه ی خودمان، مخصوصا در میان قشر مذهبی، افراد پولدار و قدرتمند نکوهش می شوند و نیازمندی و فلاکت نشانه های انسان های خوب است؟ چرا در اکثر داستان ها و افسانه هایی که شنیده ایم، هیچگاه جای ایندو عوض نمی شود و همواره شخصیت زار و ناتوان داستان سوی ممتاز است؟ چرا کسی که ندار است یا ادعای نداری می کند، در انتخابات در برابر شخص شناخته شده به عنوان ثروتمند، رای می آورد و پیروز می شود؟

    آیا این موضوع که انسان ها در طول تاریخ  حتی پیش از اینکه دینی به صورت مدون و گسترش به پرچم داری شخصی خاص که پیام آور  ارباب است، ظهور کند، همواره چیزی را اعم از سنگ و چوب و خورشید و حیوان و ... را خدای خود می دانستند و در برابر او بندگی و عبودیت می کردند، نشانه ی تمایل ذاتی و فطری انسان به وابستگی و انداختن مسئولیت ها به دوش سرور خویش است؟

     شما چه می گوئید؟


نویسنده : محمد ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸


 

     نگاه کنید تورو خدا! تازه ما یعنی از همه فرهیخته تریم! اینترنت بلدیم! گوگل بلدیم چیه! سرچ می کنیم ٣ سوت! یه نگاه بندازین تورو خدا! ببینین اینا رو!

 

٢٣ جستجو                خرید مانکن جنسی
14 جستجو   مانکن جنسی
10 جستجو   خرید مانکن جنسی
6 جستجو   خرید مانکن های جنسی
5 جستجو   ماتریکس نشر اکاذیب
4 جستجو   مانکن جنسی
4 جستجو   مانکن های جنسی
3 جستجو   خریدمانکن جنسی
2 جستجو   www.matrixworld.persianblog.ir
2 جستجو   مانکن جنسی یعنی
2 جستجو   مانکن های جنسی
2 جستجو   خرید مانکن‌های جنسی
2 جستجو   خرید مانکن های جنسی
2 جستجو   خرید مانکن‌های جنسی
2 جستجو   ماتریکس
1 جستجو   matrixworld.persianblog
1 جستجو   دخترای این دوره ماتریکس
1 جستجو   خرید مانکن جنسی
1 جستجو   خرید مانکن‌های جنسی
1 جستجو   خریدمانکن جنسی
1 جستجو   مانکن‌های
1 جستجو   خریدمانکن های جنسی
1 جستجو   یک حراج واقعی! ماتریکس
1 جستجو   مانکن‌های جنسی
1 جستجو   http://www.cardomain.com/ride/3380327/1992-volkswagen-golf
1 جستجو   خرید مانکن‌ جنسی
1 جستجو   طرح مبارزه با امنیت اجتماعی ماتریکس نشر اکاذیب
1 جستجو   مانکن‌های جنسی خرید
1 جستجو   توصیفات بهشت در اسلام
1 جستجو   کردن مانکن جنسی
1 جستجو   خرید مانکن‌های جنسی
1 جستجو   سایت مانکنهای جنسی
1 جستجو   خرید مانکنهای جنسی
1 جستجو   خرید مانکن جنسی
1 جستجو   مانکن‌های جنسی
1 جستجو   فرهنگمون ماتریکس www.matrixworld.persianblog.ir
1 جستجو   قیمت نان ماتریکس
1 جستجو   سایت خرید مانکن جنسی
1 جستجو   روش کردن دختر
1 جستجو   خرید مانکن

اینا آمار وبلاگمه! اینا تمام کلمات کلیدی هست که ملت تو گوگل و یاهو سرچ کردن تا رسیدن به وبلاگ من! تتازه خوبه وبلاگ مفسده دار ندارم! فقط یه مطلب داشتم در مورد مانکن های جنسی! پربازدید ترین مطلبم با اختلاف فاحش! تازه این وبلاگ تازه کارمن که بازدیدی نداره! کسی نمیشناستش!

    آخه کی مسئول اینه که انقد ملت تو کفن؟ کی جواب میده؟ آخه ما با این وضعمون،‌ با این حالمون درس و علم و دانشگاه و کار و تولید و هنر و این جور چیزا می دونیم چیه؟ بابا،‌ آقایون،‌ کسی که تقصیری نداره! خب آدم آدمه! با همه ی جزئیاتش! آقا نمیشه که بگی ببُر بنداز دور! یا توشو سیمان پر کن! نمیشه! اون که خدا بود این دم و دستگاه رو گذاشت ملت حال کنن. شما چی می گین؟ کورین؟ خب ببینین دیگه! این سرچا رو که آمریکا نکرده که! همین آدمان. همین جوونا. من، اون، اون یکی! دختر و پسر! اونی هم که باید خجالت بکشه من و اونا نیستیم. شمایین که چشم ندارین ببینین دو نفر دوست دارن همو. می خوان با هم باشن. می خوان تو بغل هم بخوابن. اگه فلان پسر شب تو بغل دختری بود که دوسش داره که نمیومد ٣ نصفه شب بگرده دنبال مانکن جنسی!

     خلاصه گفته باشم آقایی که تو رویاهات می خوای مدیر جهان بشی! اینجوری مدیر .... منم نمی شی.

 

پ.ن١ :

     خیلی بدبختیم.

پ.ن٢:

     محمود جان نگو دوباره گفت! واقعا خیلی بدبختیم!

پ.ن ٣:

     من آخر آمار این پرشین استیت رو نفهمیدم چی به چیه! اونجا زده هزاروخرده ای نفر با سرچ توی گوگل اومدن،‌ بعد تو آماری که بالا آوردم کلا میشه ١٢٢ نفر! اگه کسی می دونه جریان چیه به منم بگه.

پ.ن 4:  آمار جستجوی "خرید مانکن جنسی" رسید به هزار مرتبه!


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸


     این عکس ها رو بینید. فکر می کنید چی باشن؟ خیلی جالبن. اولی توجهم رو بیشتر جلب کرد. اینا دونه های نمک و فلفلن که با میکروسکوپ الکترونی عکس برداری شدن. نگاهشون کنید، شبیه قلوه سنگ و کلوخ نیستن؟

     یه مدت پیش یه فیلم مستند دیدم که از تصویر یک میدان توی ونیز شروع می شد، قسمت اول پله پله زوم می کرد. رفت تا رسید به کف میدون. بعدش رفت توی یه مولکول، بازم جلوتر رفت و رسید داخل یه اتم از اون مولکول. تا کوارک ها و چند تا ذره ی شناخته شده ی دیگه رفت و رسید به مرز. مرزی که بشر هنوز هیچی در مورد اونورش نمی دونه. مرز کوچکترین ذره های شناخته شده. اینجوری قسمت اول سفرش تمام شد. دوباره پله پله برگشت به همون میدون. ایندفعه اپله پله رفت توی دنیای خیلی بزرگ ها! آسمون، جلوتر ماه، بعدش خورشید، بعدش منظومه ی شمسی، بعدش کهکشان راه شیری، بازم جلو رفت تا رسید به مجموعه های بزرگی از کهکشان ها، رفت تا مرز بزرگترین چیزهایی که بشر تا حالا کشف کرده.

     توی تمام این سفر، شباهت های جالبی بین بخش اول و دوم بود. مثلا چرخش الکترون ها دور هسته ی اتم، شباهت زیادی داشت به چرخش سیارات به دور ستاره ها. مثلا منظومه ی شمسی. همون سیستم، با قوانین تقریبا یکسان. جوری که اگه یه تصویر بسته از هر کدومش نشون می داد، امکان داشت اشتباها فکر کنی اون یکیه. واقعا شگفت انگیزه. فوق العاده کوچک، فوق العاده بزرگ، در ظاهر کاملا متفاوتن. اما در واقع بطور شگفت انگیزی شبیه به هم هستن. من فکر می کنم کاملا ی دقیقا یکسان باشن. این تفاوت های کوچیکی هم که هست به نظر من هنوز علم بشر به جایی نرسیده که بفهمه تفاوتی وجود نداره. منظورم اینه که یه روزی یک فرمول جهانی کشف می شه که رفتار همه ی اون چیزی که در جهان وجود داره رو توضیح میده. فرمولی که براش فرقی نمی کنه که در مورد نیروی بین کوارک ها بکار بره یا نیروی بین کهکشان ها. فرمولی که هیچ استثنایی نداشته باشه. رابطه ای  که رفتار تمام هستی رو پیش بینی کنه.

     وقتی همچین فرمولی کشف بشه، واکنش گروه های مختلف مردم دیدنیه! فکر کنید مثلا خپیروان ادیان توحیدی می گن آهان! این همون خداست که ما می گفتیم. که همه جا هست. عرفا می گن چیز جدیدی نیست. ما قرن هاست که داریم اینو می گیم. همیشه گفتیم که توی همه ی موجودات خدا رو می بینیم. درخت، خاک، هوا، آتش، همه و همه خدا هستن. فلاسفه احتمالا می گن این همون واجب الوجودیه که ما می گفتیم. لائیک ها می گن چیزه عجیبی نیست، مواد مختلف که نیروهایی بینشون برقراره و حالا که این فرمولی که همه چیزو توضیح میده کشف شده، دیگه احتیاجی نیست که برا خودمون خدایی بسازیم و ناشناخته هامون رو به اون نسبت بدیم. خلاصه خیلیا باید اعتقادات و باورهاشون رو بزارن کنار. نمیدونم کدوماشون، ولی هستن کسایی که می بینن تمام چیزی که باور داشتن صرفا مشتی مزخرفات پوچ و بی پایه بوده.

     حالا یه چیزه دیگه. تصور کنین که دنیای ما یک ذره باشه توی یه دنیای بزرگتر. منظورم اینه تمام دنیای ما در واقع ذره باشه برای موجوداتی که توی دنیای بزرگتری زندگی می کنن. فکر کنین. امکانش هست. ما همه ی معیارهای فیزیکیمون رو از همین دنیا برداشتیم. در واقع مقیاس های دنیامون رو داریم با خودش می سنجیم. پس فقط یه سری مقادیر نسبی داریم.بیخیال دیگه! اگه بخوام از این چیزا بگم حالاحالاها باید بنویسم. شاید فعلا بهترین کار این باشه که سعی کنیم از دنیای خودمون حداکثر استفاده رو بکنیم. یا کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

    این دونه های فلفل و نمک رو که دیدم یاد اون فیلم افتادم. هرچی فکر می کنم اسم فیلم یادم نمیاد! به محض اینکه یادم اومد براتون می زارم.

     این عکس ها رو از خبرگزاری مهر برداشتم  -که البته خودشم با کمال پررویی از یه جا دزدیده و اسم خودشم نوشته روش و زده تو خبرش! - عکس ها از بالا به پایین تصویر میکروسکوپی دونه های نمک و فلفل، نخ دندون استفاده شده، سیم باس گیتار و سوزن و نخ هستن.

    شما چی؟ اگه این اتفاق بیوفته، چطور توجیهش می کنین؟ باورهاتون رو چطور بهش ربط می دین؟ اصلا به نظر شما همچین فرمولی می تونه وچود داشته باشه؟

 

پ.ن 1: اگر کسی اسم این فیلم رو می دونه لطفا تو قسمت نظرات برا بقیه معرفی کنه.

پ.ن 2: نمی دونم چرا یاد اسم فیلم "خیلی دور خیلی نزدیک" افتادم!

پ.ن 3: بالاخره تموم شد! تصمیم گرفته بودم تو این وبلاگ مطالب طولانی ننویسم تا زیاد وقت مخاطبم رو نگیرم. ولی خب امشب همینطور تایپ کردم و تایپ کردم بودن اینکه حواسم به حجمش باشه. از این به بعد سعی می کنم مطالب کوتاه بنویسم که سرتون رو درد نیارم!

 

دانه های نمک و فلفل

نخ دندان استفاده شده

 

سیم گیتار

 

سوزن و نخ


نویسنده : محمد ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٧