ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

پدر شهید: خیلی دوست داشت بره جنگ نرم… نه که نرم بود… اون می‏زد، بقیه فقط می‏خوردن دیگه!… خیلی حال می‏کرد! منم اجازه دادم بره دیگه!… بالاخره خانواده که ارزش نداره… آدم باید این چیزارو در راه نظامش فدا کنه… والا!
مادر شهید: از بچگی عاشق این کارتون می‏تی‏کومون بود که ایام عزاداری پخش می‏شد. مخصوصاً اون قسمتش که سِگارو یه آردی می‏زد، مثل گاز اشک آور همه چشمشون کور می‏شد، بعد می‏زد تو سرشون، بعد زمبه رو می‏فرستاد، گازشون بگیره! همیشه بعد از کارتون، می‏رفت تو کوچه، اداشون‏و در می‏آورد!
همسر شهید: خیلی به حقوق زنان احترام می‏ذاشت!… همش تو خونه من‏و می‏زد، می‏گفت: حقته!… دوباره می‏زد، باز می‏گفت: حقته!
دختر شهید: بین سران فتنه فرق نمی‏ذاشت! همه‏شونو می‏گفت اعدام باید گردند! همه‏شون!
همسایه‏ی شهید: یه بار رفتیم پشت بوم، دیدیم این دیشای ماهواره همه تا شدن، غیر از یکیشون که رو نوکش یه انبردست بود. رفتیم از شهید پرسیدیم: این دیشارو تو تا کردی؟!… گفت: انبردست تو دست دیش بزرگه! حتما کار دیش بزرگه!… گفتیم: آخه مرد مومن! دیش که نمی‏تونه تکون بخوره!… گفت: اگه نمی‏تونه تکون بخوره، چرا روش آجر می‏ذارین؟………… ما دیگه کم آوردیم، خفه شدیم!
یکی از همرزمان: این‏ روزای آخر دیگه خیلی پرهیزگار شده بود… من بهش گفتم: شهید جان! ساندیس بخور! بذار جون بگیری!… ولی هی سر باز می‏زد! می‏گفت: نه! من بدون ساندیس هم می‏تونم ادامه بدم! واسه نیروهای دیگه ساندیس کم می‏آد!… خلاصه دیگه بصیرتش رو از دست داد و… [هق هق] رفت جلو داد زد: در مقابل مامور مخصوص رهبر معظم انقلاب، حضرت امام خامنه ای، احترام بگذارید! بعد این باتومش رو هی چرخوند، آخرش خورد تو سرِ خودش و درجا شهید شد!

پ.ن:

       گرفته شده از وبلاگ "اندرمیان"


نویسنده : محمد ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱