ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

     شنیده بودم مـصــبا ح یز د ـی گفته فتنه گران بترسند از وقتی که روحانیون از قدرت های ماورائی خود استفاده کنند!

     هرچند انقد اعصابم خرد بود که حوصله ی طنز نوشتن نداشتم ولی خداییش حیفم اومد این گفتش رو ننویسم. شروع کردم به نوشتن:

    تورو خدا دقت کنید به این جمله! آدم از ترس زهره ترک میشه! هممونو سنگ می کنن. شاید تبدیلمون کنن به خر سوارشن، مصباح خیلی ترسناکه! به چشمش از حدقه بیرونه و آویزونه. دندونای نیشش بلنده و همیشه خون می چکه ازش. وااااااای. چشماش آدمو سنگ می کنه. انگار از آدم خوارای ماقبل تاریخه. هووووووویییی.

    داشتم می نوشتم که یه دفعه دیدم یه حرارت عجیبی به تنم خورد و کاغذم آتیش گرفت! پشت سرم رو نگاه کردم. واااااای! باورم نمی شد. خودش بود. با همون هیبت وحشتناک. خشکم زده بود به خودم گفتم خیاله همش پاشو ....

     یه دفعه یه ورد خوند دیدم یه جای بزرگ هستیم. انگار خیالی نبود. کاملا واقعی بود. بیدار بودم. مثله یه سالن خیلی برزگ و خالی و کاملا سیاه. هیچی توش نبود ولی صداهای مهیبی از دور میومد. صدای فریاد زجر کشیدن مردا. صدای گریه ی دلخراش زنا و دخترا. سالن انقد بزرگ بود که آخرش پیدا نبود. بعد  یه صدای خشک و منحوس باز شدن در اومد. یه در جولومون باز شد ه بود و ازش حرارت می زد بیرون! منو کشید که ببره اون تو. گفتم اینجا کجاست؟ گفت باید بری جهنم! یه نگاه توش کردم دیدم یه موجودات جنی کریه توش هستن و می خوان گوشتمو بخورن! گفتم اینا کین؟ گفت اینا تو دنیا زیاد دروغ گفتن اینجوری شدن. ته قیافشون  آشنا بود. یه هاله ی آتیشم دورشون بود که چشم آدمو خیره می کرد. شبیه هاله ی احـــمـــدیـــنجاد ولی آتشین. حتی از مصــــــبا  ح ترسناک تر و مهیب تر. التماس کردم که منو نبر. گوش نمی داد. قهقهه میزد. بلندم کرد پرتم کرد تو. یه دفعه یه نفر تو هوا گرفت منو. از اونام کریه تر و مهیبتر بود با دندونای دراز و خونی و چشمای قرمز. دستاش بوی خون می داد. گفت برت می گردونم به دنیا،‌ اما باید یه فیلم ضبط کنی که به رهــــبــــ ـر اعتقاد داری و اگر کشته شدی طرفدارای موسوی کشتنت،‌ بعد می کشمت ولی میبرم تو بهشت. چاره ای نداشتم. گفتم باشه.برگردندوندم زمین. از تعجب شاخ درآوردم، خود  ر هـــبــ ـر بود. اون هیبت وحشتناک چهره ی برزخیش بود. فورا بساط فیلم برداری آوردن که اعتراف کنم. زدم زیرش. چی می گفتم؟ به یه حیوونه آدم خوار رذل کریه جنی اعتقاد دارم؟ اومد گردنم رو گاز گرفت و با دندون نیشش سوراخ کرد. خون زد بیرون. ولی درد نداشت. احساس کردم عوض شدم.یکی دیگه شدم.از همونا شده بودم. دیگه هیچی یادم نبود از گذشته. انگار مغزمو کامل پاک کردن و بعدش با اطلاعات مغز خودشون پر کردن. دوباره گفت اعتراف کن. گفتم چشم آقا. شما امر کنید. شروغ کردم به تحسین آقای خودم. هیچی برام مهمتر از آقا نبود. آقا شده بود خدای من رو زمین. چه عالمی بود. نوکری آقا.

    وسط حرفام بود که یه دفعه صدای خرد شدن شیشه اومد. شیشه های بیت خرد شد. یه عده سبز پوش ریختن تو. می خواستن به آقا تعرض کنن. پریدم جلوی آ قا که پیش مرگشون بشم. جون من چه ارزشی داشت در مقابل زندگیه سرورم؟ ولی خیلی زیاد بودن و عصبانی. چند نفرم از پشت آقا اومدن و آقا رو گرفتن. گفتم یا زهرا. کاری از دستم بر نمیومد. خواستم خودمو بکشم که یکی از سبزا اومد دستم و گرفت. به یه اسمی که نمی شناختم صدام می زد. خیلی حرفاش عجیب بود. می گفت: محمد، محمد اینجا چکار می کنی تو؟ ببین بالاخره آزاد شدیم. بالاخره فرستادیمشون جهنم. نمی دونستم چی بگم. توی دلم می خواستم خفش کنم ولی یه جوری آشنا بود. نمی تونستم.

    کم کم داشت یه چیزایی یادم می اومد. مبهم بود ولی حسم داشت عوض می شد. بی اختیار گریم گرفت. نمی دونم چرا ولی انگار از خوشحالی بود. یه نفر اومد بغلم کرد و تبریک گفت. نمی دونستم چه خبره ولی هرچی بود خیلی قشنگ بود. احساس سبکی و آزادی داشتم. انگار یه یوغ سنگین رو پس از سالها از گردنم باز کرده باشن. گفتم من نمی دونم چه خبره. گفت اشکال نداره. با حرفای جادویش مغزتو  تسخیر کرده بوده.  شستشوی مغزیت داده. ولی الان که مرده  کم کم یادت میاد. فعلا باید جشن بگیریم. توی خیابونا همه جا جشن بود. نمی دونستم چی به چیه ولی هرچی بود خیلی زیبا بود. آره،‌ دیگه از جاسوسای کثیف همیشگی خبری نبود. شهر پاک پاک بود  و همه خوشحال. قلبم داشت تند و تند می زد....


نویسنده : محمد ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٦