ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

     تا حالا شاد بودین؟ بدون غصه؟ صاف صاف؟ من نبودم. همیشه یه چیزی برا نگرانی،‌ برا درد، برا دلتنگی بوده. من بلد نیستم شاد باشم. همش باید فکر کنم به چیزایی که از دست دادم! به چیزایی که بدست نیاوردم! به چیزایی که باید بدست بیارم! و به همه ی چیزای تلخ! و شاید تو اینهم ی سروصدای محزون تو سرم یه شادی. که انقدر کوچیکه که باید ساعت ها به خودت تلقین کنی که وجود داره. باید با چنگ و دندون ازش محافظت کنی تا لابه لای سیاهیا گم نشه.

    من بلد نیستم زندگی کنم! اما به خودم تلقین می کنم که بلدم. میگن تاثیر داره! راستی شمام شنیدین که دلیل اینکه بعضی وقتا دعای دعا نویسا کار میکنه چیه؟ سالها پیش یه کتاب می خوندم. نوشته بود این دعا نیست که کار میکنه! بلکه ناخودآگاه خود شخصه که اونو به خواستش میرسونه. می گن چون اون شخص به دعا اعتقاد داره و مطئنه ک دعا کار می کنه،‌ پس کار می کنه! یه جورایی یعنی اینکه آدم هر کاری می تونه بکنه. فقط باید ایمان داشته باشه که می تونه.

     با یه مرتاض هندی صحبت کرده بودن درباره ی تاثیر ریاضت. گفته بود به خودی خود هیچ تاثیری نداره. فقط باعث میشه اون شخص بعد از اینهمه سختی اطمینان پیدا کنه که می تونه کارایی بکنه که مرتاضا می کنن! تو تمام زندگیش شنیده بوده که وقتی ریاضت بکشی می تونی فلان کار و بکنی، این تو ضمیر ناخودآگاهش حک شده،‌ حالا ریاضت کشیده، پس لابد میتونه.


نویسنده : محمد ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/٩