ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

    بالاخره تموم شد. خلقت آدم و حوا رو می گم. خداوند شش روز تمام روشون کار کرده بود و روز هفتم گذاشتشون تو آفتاب که خشک بشن. درابتدا فقط کلمه بود. حتی میل جنسی و اینجور مقولاتم نبود و قرارم نبود باشه.

    دقایقی بعد جیغ حوا دراومد. خدا با عجله به سمتشون اومد و گفت چه مرگته  می زاری 4 تا چیز شِیر کنیم؟ حوا گفت این آدم  آشغال بیشعور کثافت، یه مشت گل از لا پام برداشت، گذاشت لا پای حودش! خداوند نگاهی به لای پاهاشون کرد و به فکر فرو رفت.یه دفعه جرقه ای در ذهنش زده شد.

     خداوند به حوا گفت: نگران نباش حوا جان. صبر کن اون دنیا خودم حالشو می گیرم. کاری می کنم که تا ابد التماس کنه این مشت گل رو بزاره سرجاش و تو ناز کنی!

 

پ.ن :

     این یه جک بود که چند سال پیش شنیدم. گفتم چون قدیمیه شاید آنگولا نشنیده باشن.

پ.ن پ.ن:

    اونایی که نمیدونن آنگول چیه، تو دانشگاه ما به سال صفریا می گفتن آنگول.

 

مشترک فید ماتریکس شوید.

مشترک فید ماترکس شوید.


نویسنده : محمد ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠