ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

-سلام. ببخشید اومدیم تحقیق در مورد این پسر ته کوچتون. برا امرخیر!

-به به! خیلی هم خوب. بسیار پسر خوب و نجیبین. همه چی تمومن. البته فقط یه تیک کوچیک دارن.

- تیک؟

-نه نه! چیز مهمی نیست. بیچاره تیک که نداشت که!‌ از وقتی رفت تو نظام نه که خنگ و کودن بود هی زدن تو سرش عقده ای شد تیک گرفت.

-یعنی عقده ایه؟

-نه بابا! عقدشو خالی کرد. وقتی درجه گرفت دو تا سرباز صفرو خفه کرد عقدش خالی شد.

-قاتله؟!؟!

-اون که تقصیری نداشت، امام زمان بهش گفته بود باید قربانیشون کنی. بعد از اینکارشم انداختنش زندان کهریزک.

-زندانم رفته؟!؟

-اونجوری که شما فکر می کنین نه بابا! اونجا بازجو بود. اعتراف می گرفت. هرکی هم اعتراف نمی کرد، تجاوز می کرد بهش بدفرم!

-تجاور؟

-یه جوری می گین انگار دست خودش بود! خب دستور از بالا میومد دیگه!

-بالا کجاست؟

-خب بالاتر از همونجایی که الان خودش هست دیگه.

- کجاس مگه؟

- البته خودش اصلا خودشو در این حد و حدود نمی دیدا! ولی سرنوشتش بود دیگه. مثل اینکه تجاوزاتش اثر کرد. یه روز از بالا اومدن بردنش گفتن تو انتخابات رای آوردی. اونم از خدا خواسته قبول کرد دیگه.

- هااااااا! اونه!!!!!!؟؟؟؟  اه اه! کی به این دختر میده بابا!


نویسنده : محمد ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳