ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

     امروز صبح رفته بودم آش بگیرم. یه پیرمرد هفتاد هشتاد ساله تعریف می کرد که دوست هفتاد سالش رفته یه دختر بیست و هفت ساله گرفته. با آب و تابم تعریف می کرد که دخترای امروزی فقط به خاطر یه چیز شوهر میکنن  و اونم "چیزه" ! اعصابمو داشت خرد می کرد. چقدر بدبخت شدیم ما جوونا، که یه پیرمرد عهد دقیانوس به خودش اجازه می ده که از طرف دخترای به قول خودش این دوره بگه چی می خوان!

     می خواستم بگم  آخه مرد حسابی این دوست هفتاد ساله ی تو، "چیزش" کجا بود که دختره به خاطرش زنش شده!!! با خودم گفتم  وایسم سر چی باهاش بحث کنم؟ باز راضی نشدم  یه نیشخند بهش زدم که دلم خنک بشه آقا به عنوان علامت موافقت ازم پذیرفت! منم مثه یه جوون این دوره ای سرمو انداختم زیر و آشم و گرفتم و اومدم خونه!

 

پ.ن1:

     همین آقایون که آخر عمریم هنوز ادعای "چیزشون" می شه، یه دختر و پسر رو که با هم می بینن کلی جانماز آب می کشن و کل بلایای طبیعی رو میندازن گردنشون!

 

پ.ن2:

     اینایی که تو سن هفتاد سالگی ادعای "چیزشون" می شه ببین جوون بودن چه می کردن!

 


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢٧