ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

 

     امروز روز بدی برام بود. بعدازظهر یه سر رفتم دانشگاه دنبال کار فارغ التحصیلیم. تمام شد. اما اونجا یکی رو دیدم که خاطرات زیادی رو برام زنده کرد. دلم گرفت. باز یادم اومد. موقع برگشتن یکی از دوستای قدیمو دیدم. کسی که مدتها بود باهاش رابطه نداشتم. به خاطر اینکه رفت دنبال مواد و اینجور چیزا. تعریف می کرد رفته امروز کوزه گری تریاک بخره! یه زن خوشگلم داشته می خریده. با هم آشنا شدن و رفتن خونش و با هم شیشه کشیدن و بعدم ... .

     حوصله ی شنیدن نداشتم. مردم به چه چیزایی دلشون خوشه! شایدم اونا طبیعین و من غیر عادی. یادمه یه روزتو تاکسی نشسته بودم. یه خانمم کنارم بود که هی پاشو میزد بهم. می دونستم که باید دستم و ببرم کجاش. می دونستم آخرم سر از خونش در میاوردیم. شاید خونه ی شوهری که رفته بود سفر یا شایدم نه مال خودش. اما فرقی نداشت. کاری نکردم. چرا؟ شاید به خاطر اینکه خواستم یه آدم بی فرهنگ نباشم که تو تاکسی ...، یا شاید خواستم خیانت نکنم. به کسی که یه روزی قرار بود همسرم بشه و ازش توقع داشتم که اینکار رو نکنه. به هر حال من سر فضل آباد پیاده شدم. اومدم از خیابون رد بشم که دیدم داره از شیشه عقب نگاهم می کنه. سرش رو تکونی داد و با دست بهم گفت خاک تو سرت!

    حالا با خودم میگم همه اینجورین. حتما من طبیعی نیستم. نمیدونم. شاید این روزا آدمی مثل من امل به حساب میاد.  


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢۳