ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

     دختر نبود! در نگاه اول چرا. دختری با ظاهری دوست داشتنی. اما این همه ی او نبود. این فقط ظاهرش بود. احتمالا اگر می توانست، ‌ترجیح می داد پسرانه باشد. اما نمی توانست.

     عاشقش شده  بودم. نزدیک شدیم و نزدیک تر. کم کم می فهمیدم که فرق می کند با بقیه. با بقیه دخترها. نمی دانم چرا!‌ اما همین عاشقترم می کرد. نزدیک شدیم و نزدیک تر. از ظاهری لطیف و رویایی، سهم من چه بود؟

      مثل آتش بود. دورتر که باشی حس می کنی گرم است و دلفریب. اما از نزدیک فقط می سوزاند. فقط خاکستر می کند.

     غرور هولناکی داشت که می خواست خفه ات کند. مرد بود و بیشتر از مردان مرد بود! رفتارش،‌ افکارش،‌ حرفهایش بویی از دخترانه بودن نبرده بود.

     دیوانه ات می کرد. تناقض دیوانه ات می کرد. عاشق شده بودی. عاشق دختری که خودش می گفت اعتماد به نفس ندارد. عاشق دختری که آرایش می کرد، لباس دخترانه می پوشید،‌ صدایش ظریف بود و دلبری می کرد. اما تناقض دیوانه ات می کرد. عاشق شده بودی. عاشق دختری که از نزدیک پوسته ای بیش نبود. پوسته ای برای درونی سخت، زمخت و ناهموار. میل به تحکم شاید قوی ترین احساسش بود.

     دیوانه ات می کرد. کم می آوردی. دست و پایت را گم می کردی. باید دختر شکننده ای را نوازش می کردی یا در برابر تحکم مردی سلطه طلب می ایستادی؟ گیج می شوی. وقتی او مشکلت هست و حل مشکلت. دختر را دوست داری و از مرد متنفری.

 

     شاید رام کننده ای سنگدل که تازیانه بزند، خرد کند و وحشیانه مردتر بودن خود را ثابت کند، می توانست رامش کند.

     اما من نمی خواستم کسی را رام کنم. من عشق می خواستم. جفت می خواستم. همسر می خواستم نه سواری. نه برده. نه مغلوبی ناچار. من زندگی می خواستم و محبت، نه قدرت نمایی و هماورد. نه جنگ و نبرد. می خواستم قدرتم برای همه باشد و احساسم تنها برای او. او می خواست لطافتش برای همه باشد و سلطه اش تنها برای من.

     گاهی اعتراف می کرد به مردانه بودنش. حتی گاهی سعیش را می کرد که دختر باشد. دختری خالص. اما نمی توانست، نمی خواست، نمی شد، نمی دانم.

     نمی دانم. گاهی به خودم می آمدم و می دیدم کم کم دارم تسلیمش می شوم. از مردانگی ام می گذرم که او مردانگی کند. درست مثل این بود که دختری ظریف را جلوی چشمت بگذارند و بگویند یا او را می رنجانیم یا باید خم شوی تا مردی سوارت شود. نه می توانستم برنجانمش و نه می توانستم تحقیر شوم. عاشق بودم. نمی توانستم برنجانمش. راه دیگری هم نبود. پس تحقیر می شدم.

     حالا که رفته می بینم تحمل دوریش از تحقیر شدن بهتر است. هنوز هم گاهی سعی می کنم که به او بفهمانم که دوستش دارم. و بعد به خودم نهیب می زنم که باید از او متنفر باشی.

 

پ.ن: این فقط یک داستان است.


نویسنده : محمد ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠