ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

1- ضرب المثلی از جامائیکا:

Don't call alligator long mouth till you pass him!

تا وقتی داری از رودخانه عبور می کنی به تمساح نگو دهن گنده!

(تا وقتی به کسی نیاز داری، با او مدارا کن.)

 

2- ضرب المثلی از هایتی:

If you want your eggs hatched, sit them yourself!

اگر می خواهی جوجه هایت سر از تخم بیرون آوردند، خودت روی تخم ها بخواب!

(اگر می خواهی کارت به بهترین شکل انجام شود، آن را به شخص دیگری مسپار.)

 

3- ضرب المثلی از شمال آفریقا:

Every beetle is a gazelle in its mother eyes!

هر سوسکی از دید مادرش به زیبایی غزال است!

معادل فارسی: اگر در دیده ی مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.

 

4- ضرب المثل روسی:

An empty barrel makes greatest sound!

بشکه ی توخالی بلندترین صدا را ایجاد می کند!

(کسی که هنری ندارد ادعای بیشتری دارد.)

 

5- ضرب المثل اسپانیولی:

After all, to make a beautiful omelet, you have to break an egg!

به هر حال برای پختن یک املت خوشمزه، باید یک تخم مرغ بشکنی!

(برای انجام هر کاری باید هزینه اش را داد.)

معادل فارسی: بی مایه فطیره!

 

6- ضرب المثل روسی:

All who carry long knifes are not good cooks!

کسی که چاقوی بزرگی دارد، لزوما آشپز خوبی نیست!

(دسترسی به امکانات خوب ضامن موفقیت نیست.)

معادل فارسی: به عمل کار برآید، به سخن دانی نیست!

 

منبع: ماهنامه سامان (بانک سامان) شماره ی 42، صفحه ی 50، با ویرایش جزئی


نویسنده : محمد ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢۸


     امروز صبح رفته بودم آش بگیرم. یه پیرمرد هفتاد هشتاد ساله تعریف می کرد که دوست هفتاد سالش رفته یه دختر بیست و هفت ساله گرفته. با آب و تابم تعریف می کرد که دخترای امروزی فقط به خاطر یه چیز شوهر میکنن  و اونم "چیزه" ! اعصابمو داشت خرد می کرد. چقدر بدبخت شدیم ما جوونا، که یه پیرمرد عهد دقیانوس به خودش اجازه می ده که از طرف دخترای به قول خودش این دوره بگه چی می خوان!

     می خواستم بگم  آخه مرد حسابی این دوست هفتاد ساله ی تو، "چیزش" کجا بود که دختره به خاطرش زنش شده!!! با خودم گفتم  وایسم سر چی باهاش بحث کنم؟ باز راضی نشدم  یه نیشخند بهش زدم که دلم خنک بشه آقا به عنوان علامت موافقت ازم پذیرفت! منم مثه یه جوون این دوره ای سرمو انداختم زیر و آشم و گرفتم و اومدم خونه!

 

پ.ن1:

     همین آقایون که آخر عمریم هنوز ادعای "چیزشون" می شه، یه دختر و پسر رو که با هم می بینن کلی جانماز آب می کشن و کل بلایای طبیعی رو میندازن گردنشون!

 

پ.ن2:

     اینایی که تو سن هفتاد سالگی ادعای "چیزشون" می شه ببین جوون بودن چه می کردن!

 


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢٧


 

     امروز روز بدی برام بود. بعدازظهر یه سر رفتم دانشگاه دنبال کار فارغ التحصیلیم. تمام شد. اما اونجا یکی رو دیدم که خاطرات زیادی رو برام زنده کرد. دلم گرفت. باز یادم اومد. موقع برگشتن یکی از دوستای قدیمو دیدم. کسی که مدتها بود باهاش رابطه نداشتم. به خاطر اینکه رفت دنبال مواد و اینجور چیزا. تعریف می کرد رفته امروز کوزه گری تریاک بخره! یه زن خوشگلم داشته می خریده. با هم آشنا شدن و رفتن خونش و با هم شیشه کشیدن و بعدم ... .

     حوصله ی شنیدن نداشتم. مردم به چه چیزایی دلشون خوشه! شایدم اونا طبیعین و من غیر عادی. یادمه یه روزتو تاکسی نشسته بودم. یه خانمم کنارم بود که هی پاشو میزد بهم. می دونستم که باید دستم و ببرم کجاش. می دونستم آخرم سر از خونش در میاوردیم. شاید خونه ی شوهری که رفته بود سفر یا شایدم نه مال خودش. اما فرقی نداشت. کاری نکردم. چرا؟ شاید به خاطر اینکه خواستم یه آدم بی فرهنگ نباشم که تو تاکسی ...، یا شاید خواستم خیانت نکنم. به کسی که یه روزی قرار بود همسرم بشه و ازش توقع داشتم که اینکار رو نکنه. به هر حال من سر فضل آباد پیاده شدم. اومدم از خیابون رد بشم که دیدم داره از شیشه عقب نگاهم می کنه. سرش رو تکونی داد و با دست بهم گفت خاک تو سرت!

    حالا با خودم میگم همه اینجورین. حتما من طبیعی نیستم. نمیدونم. شاید این روزا آدمی مثل من امل به حساب میاد.  


نویسنده : محمد ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢۳


سلام.

     اسمم محمده و ٢٧ سال دارم. چند روز بود به سرم زده بود که بیام و یه وبلاگ راه بندازم. البته قبلا چندتا داشتم،‌ یکی در مورد کارم،‌یکی تکنولوژی،‌ یکی طنز ولی نقطه ی مشترک همه این بود که یه روزی تمام شدن! خسته شدم ازشون.

   این یکی رو نمی دونم. تنها چیزی که می دونم احساس نیاز شدید به نوشتنه. به گفتن. به همراه داشتن. شاید جلب توجه. شاید پر کردن جای خالی چیزی که از دست رفته. فرقی نمی کنه چی بنویسم و از کجا. ولی میتونه جالب باشه برا دیگران. آدم هر روز که بیرون می ره،‌ خیلی چیزا می بینه که قابل نوشتنه. هر شب که فکر می کنه،‌ وقتی که کار می کنه، همه ی فکرا و تصمیما و ... همه رو میشه نوشت و پاشید تو دنیای مجازی.

    اسمش رو از فیلم ماتریکس الهام گرفتم. یه جورایی این روزا دنیا برا من واقعی به نظر نمی رسه،‌ فکر می کنم اگه همه چی توهم باشه چی؟


نویسنده : محمد ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٩/٢۱