ماتریکس

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را...

سید حسین موسوی

پژوهشگر مسائل فرهنگی

آتش افروزی درپیشاپیش نوروز از آئین دیرین ایرانیان باستان است و چنین جشن باستانی که در کیش مزدیسنا نماد فرّه ایزدی بشمار می‌رود به حکم کیش اسپتمیمان زردشت با افروختن آتش مقدس که فروغ ایزدی است آغاز می‌شود.

بشر درنخستین روزهای زندگی خویش درکره زمین به کمک طبیعت آتش را شناخت با شگفتی بسیار ازخواص آن آگاه شد روشنی ودرخشندگی درختی که براثر رعد و برق آتش گرفت و سوخت چشمان انسانهای اولیه را که نسبت به بسیاری از امور طبیعی ناآگاه بود، خیره ساخت و پس ازاین رخداد آدمیان نخستین در دوران دیرینه سنگی به یاری عقل خداداد خویش دریافتند که آتش بسیاری ازمشکلات روزمره انسان ازجمله مشکلات تهیه غذای روزانه و سرمای زیستگاههای سردسیر درازمدت زمستان را رفع می‌کند.

ولی انسانهای نخستین که به حالت توحش می‌زیستند، راه تهیه آتش را هنوز نمی‌شناختند تا بالاخره اتفاق یا رویداد دیگری به یاری و کمک انسان اولیه شتافت یعنی براثر برخورد یا اصطکاک اتفاقی دوسنگ با یکدیگر و جرقه ناشی از برخورد آن دوسنگ بود که درنتیجه بشر دوران نخستین دانست که ازاین راه نیز به یاری دسته‌ای از علف خشک می‌توان آتش را بوجود آورد از این رو حتی از دوران دیرینه سنگی انسانهای نخستین آتش را بسیار گرامی می‌داشتند.

پس از سالهای متمادی این احترام به مرحله ستایش و تقدس رسید بنحوی که اگر درتاریخ زندگی بسیاری ازملل دوران گذشته‌های دور پژوهش وبررسی کنیم، می‌بینیم که آنان آتش را در زمره عناصر مورد پرستش خویش بشمار می‌آوردند و حتی میان قبائل وحشی که امروز درژرفنای جنگلهای بزرگ زندگی می‌کنند عنصر آتش پرستیدنی و درخور ستایش و تکریم است بنابرهمین عقیده وسنت بسیار قدیمی در دین مزدیسنایی اسپیتمان (سپید منش) زردشت آتش عنصری مقدس بوده است.

همچنانکه در دین بودا دلیل سوزاندن کالبد مردگان اشاره‌ای به پلیدی زدایی و احترام پیروان این آئین به آتش نماد فروغ ایزدی است، در اوستا آمده فروردین که درآن جشن نوروز در دهه نخست این ماه آغاز می‌گردد بنا به پندار مذهبی معتقدان به کیش مزدیسنایی دهه درواپسین پنج روز سال کهنه و پنج روز نخست فروردین ماه هنگامی است که ارواح نیاکان برای سرکشی بازماندگان خویش ازآسمان‌ها به گستره زمین فرود آمده و ده شبانه و روز در خانمان پیشین خود در کنار خویشاوندان زنده خویش بسر می‌برند و این ده روز عبارتست از آخرین روز پنج روز سال کهنه و پنج روزی که به سال می‌افزودند تا سال خورشیدی درست دارای سیصد وشصت و پنج روز باشد.

این پنجه یا پنج روز که بنام بهیزک یا وهیجک و گاه و اندرگاه نامورند روزهای گات‌ها [۱] خوانده شده‌اند، ده روز آتش افروزی به مناسبت فرارسیدن نوروز بیرون ازاین مدت نبود و هر یک از دوازده ماه در نزد پیروان کیش مزدیسنا بی‌کم و کاست سی روز بود و هر روز بنام یکی از ایزدان خوانده می‌شد مانند هرمزد، روز بهمن و اردیبهشت روز... الخ.

سوری چیست؟

واژه سوری در ادب پارسی به معنای شادی و خوشحالی توام با سور و سرور است و در نتیجه جشن چهارشنبه سوری جشنی است باستانی که مراسم این جشن از دیرباز تا روزگار ما طی تشریفات ویژه سنتی در نزد بسیاری از پارسی زبانان در آخرین شب چهارشنبه سال کهنه یعنی سه شنبه شب بر گستره سرزمینهای پهناور پارسی زبانان برپا می‌شود.

در مورد واژه «شنبه» لزوماً یادآور می‌شوم که خاستگاه و منشاء این واژه از ادبیات ملت باستانی قوم بابل است که در دوران باستان بنیانگزار دانش نجوم و ستاره‌شناسی بوده‌اند و دانشوران این قوم روزهای سال را به سیصد و شصت و پنج روز و دوازده ماه تقسیم کردند ازاینرو واژه شنبه در تاریخ ادب پارسی واژه‌ای وارداتی است در مورد واژه «سوری» در تاریخ و ادب پارسی از جمله حافظ شیراز زی [۲] می‌سراید:

غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت

مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد

باتوجه به اینکه روز چهارشنبه یا بقول اعراب یوم الارباع نزد اعراب روز شوم و نحس خوانده می‌شد، شک نیست که تقارن روز مشخص آتش افروزی یا جشن (چهارشنبه) سوری در آخرین سه شنبه شب یا شب چهارشنبه سال کهن پس از دوران پذیرش آئین اسلام زیر تاثیر پندار اعراب ازسوی ایرانیان شب چهارشنبه سنت متداول جشن چهارشنبه سوری ویژگی یافت. دراین مقوله جا حظ بصری نیزدرکتاب المحاسن و الاضداد روز چهارشنبه را روز شوم و نحس خوانده و ایرانیان هم بعد‌ها دراین عقیده با اعراب هم داستان شدند و دراین رابطه منوچهری دامغانی [۳] می‌سراید:

چهارشنبه که روز بلا است با ده بخور [۴] بساتکینی [۵] خورتا به عافیت گذرد

در ایران باستان باده گساری با ساتکینی یا پیاله بزرگ سنتی ناشی از شادمانی ایرانیان در جشن پیش از نوروز بوده چنانچه در اینرابطه فرخی سیستانی نیز می‌سراید:

روز نوروز است امروز سر سال است

بساتکینی خور و از دست قدح مفکن

محمدرضا پهلوی، آخرین شاه ایران در مراسم چهارشنبه سوری از روی آتش می پرد

از این رو پارسیان نیز آتش افروزی چهارشنبه سوری پایان سال خود را به پیروی از پندار نحس بودن چهارشنبه اعراب به آخرین سه شنبه شب یعنی شب چهارشنبه سال کهن موکول کردند تا براساس همین عقیده به یاری آتش مقدس پیش از فرارسیدن نوروز باستانی در سال نو که در آستانه فرارسیدن بود از آسیب وگزند این روز پلید در روزهای چهارشنبه سال نو درامان بمانند درسده‌های پسین نیزبحکایت تاریخ ادب پارسی آتش یکی از عناصر مقدس چهارگانه طبیعت و نماد زندگی مورد ستایش بود چنانکه امیرمعزّی [۶] شاعر نامور نیز در مقام سپاسگزاری از صله و بخشش شاهانه پیرو نخستین رباعی سروده خویش [۷] درمقام دومین بدیهه سرایی خود با اشاره به عنصر نخست یعنی عنصر «آتش» که از عناصر چهارگانه طبیعت بشمار می‌رود چنین می‌سراید:

چون «آتش» خاطر مرا شــاه بدید

از «خاک» مرا بر زبر [۸] مـــاه کشیـــد

چون «آب» یکی ترانه از من بشنیـد

چون «باد» یکی مرکب خاصــــم بخشید

در کهن‌ترین سندی که دوبار از آتش افروزی (چهارشنبه) سوری یاد شده در کتاب تاریخ بخارا تالیف ابوبکر محمد بن جعفرنرشخی [۹] در سده چهارم هجری شمسی است که برگردان این کتاب ازسوی ابونصر ابن محمد بن القباوی درسال ۵۲۲ هجری ازتازی به پارسی صورت گرفته است.

دراین کتاب درباره آتش افروزی در جشن چهارشنبه سوری چنین گزارش شده: «چون امیرمنصور بن نوح سامانی به سرای بنشست اندرماه شوال سال سیصد وپنجاه (خورشیدی) به جوی مولیان (که نام محلی است) مقرر فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت وهرچه (ازآتش) هلاک وضایع شده بود بهتر ازآن بحاصل کردند آنگاه امیرسدید بسرای بنشست هنوز سال تمام نشده بود که چون شب (چهارشنبه) سوری چنانکه عادت قدیم است آتش عظیم افروختند پاره‌ای آتش بجست وبه سقف درگرفت ودیگر باره جمله سرای بسوخت وامیر سدید هم شب به جوی مولیان رفت»

همچنین با توجه به اینکه در متون نثر تاریخ ادب پارسی در نخستین سده‌های تاریخ هجری شمسی جشن «سوری» بدون قید واژه چهارشنبه به تکرار دیده می‌شود و در نتیجه جشن سوری را پارسی زبانان پس از دوران اسلامی زیر تاثیر پندار اعراب مشعر بر نحس بودن روز چهارشنبه برگزاری آتش افروزی جشن سوری را اختصاصاً در شب چهارشنبه یا سه شنبه شب برگزارکردند واژه «سور» درواژه مرکب سورنای نیز که آلت موسیقی است، دیده می‌شودکه در جشنهای سرور و در مراسم عزاداری درآن وسیله می‌دمند.

از این رو بنظر می‌رسد که در دوران اسلامی واژه چهارشنبه بین دو واژه «جشن» و «سوری» و بصورت جمله جشن چهارشنبه سوری قرار گرفته است عقیده به نیک و بد بودن روزهای هفته امروز نیز بین برخی از خرافه پرستان رواج دارد باستناد سروده زیر:

چیدن ناخن به یکشنبه نشان دولت است

گر دوشنبه سهل باشد درسـه شــنبه نکبت است

چهارشنبه گربگیری قطع نسلت می‌شود

پنجشنبه خوب جمعه خوب و شنبه نکبت است

واژه «شنبه» واژه‌ای است که در زبان بابلی و آرامی و سریانی و عربی دارای کاربرد بوده است و معنای این واژه از دیدگاه قوم یهود «استراحت مطلق» است ولی در زمان حاضر چون شنبه نخستین روز هفته می‌باشد لذا روز شنبه آغاز روز فعالیت بشمار می‌رود. بویژه اینکه منطقی نیست.

باقیمانده روزهای هفته به جز روز آدینه (جمعه) را که به واژه شنبه آراسته شده به معنای استراحت مطلق بدانیم در جشن شب چهارشبنه سوری بطور سنتی ایرانیان هفت توده آتش به یاد هفت فرشته مقدس امشاسپند اهورایی درآئین مزدیسنا از گیاه خشک (کاه) فراهم آورده و توده‌های هفتگانه کاه را در فاصله‌های معینی از یکدیگر قرار می دهند و آن را بترتیب آتش می‌زنند سپس خرد وکلان وزن ومرد برفراز آتش هفتگانه می‌جهند و می گویند: «سرخی تو ازمن زردی من از تو»

در جمع بندی مطالب عنوان شده در فوق نتیجه می‌گیریم که آتش افروزی و جهیدن از روی هفت توده آتش افروخته دلیل آشکاری است که جشن آتش افروزی «سوری» که بعد‌ها به چهارشنبه سوری نامور شد همچون جشن سده از جشنهای ایران پیش ازاسلام وبازمانده مراسمی از دوران باستان است مردم ظریف اندیشه و شاعرمنش گیلان نیز با تکرار یک بیت چهارپاره بهنگام پریدن از روی آتش بطور مکرر ندا در می دهند: «ذلت ببر نعمت باور [۱۰]»، «نکبت ببر دولت باور»

فلسفه آتش افروزی نزد ایرانیان باستان درهمه مراسم اعم ازمراسم مذهبی و ملی بدین انگیزه بود که آتش نزد آنان مقدس و پلیدی زدا بشمار می‌رفت و ایرانیان باستان برآن بودند که آتش نیز نماینده فروغ و فرّه ایزدی و فروغ یزدانی است که هرناپاکی و پلیدی را پاک می‌کند.

شگفت آور این است که این عقیده امروز نیز در دانش پزشکی به دلیل خاصیت گندزدائی آتش مورد تایید و بهره برداری قرارگرفته و وسایل و ابزار جراحی را درصورتیکه محلول گندزدائی در دسترس نباشد وسیله آتش ازپلیدی و آلودگی پاک می‌سازند براساس همین عقیده ایرانیان باستان در اخرین روزهای سال کهنه برآن بودند که به یاری آتش مقدس پلیدی و آلودگی و صفات اهریمنی را ازوجود خود دور می‌کنند تا با تن و کالبد و روانی پاک به پیشواز نوروز بروند.

در پیشانی کوهی در نقش رستم در مرودشت استان فارس که آرامگاه شاهنشاهان هخامنشی در دل آن کوه قرار دارد سنگ نگاره‌هایی دیده می‌شود که در آن تصویر نقش مرد مُغی کنده کاری شده بر پهنه سنگ در مقابل مجمر آتش فروزان نماد فرّه ایزدی با حالت احترام ایستاده است آتش افروزی بین پیروان ادیان دیگر نیز دیده می‌شود.

مسیحیان نیز چند روز پیش از فرارسیدن عید فصح همانند ایرانیان باستان درروز چهارشنبه آتش می‌افروزند و همچنین درکشورهای اسکاندیناوی در روز ۲۴ ژوئن هرسال که مصادف با زاد روز یوحنا است، جشن آتش افروزی برپا می‌شود بطورکلی جهیدن از روی آتش و یا گذر از آتش در تاریخ و ادبیات ایران باستان دارای سوابق و نظایر فراوانی است که مشهور‌ترین آن گذشتن سیاورشن یا سیاوش شاهزاده ایرانی فرزند کیکاووس و پدرکیخسرو پادشاه اساطیری دوره شاهان کیانی از گذرگاه دو توده بزرگ از آتش فروزان است که فردوسی، حماسه سرای ایران این داستان آموزنده و جالب را از خوتای نامک یا خدای نامک به پارسی دری برگردانده شده بود، به نظم کشیده است.

بین عوام نام فرزند کیکاووس یا کاووس شاه پادشاه کیانی بعنوان سیاورشن یا سیاوش ناموراست و جالب این است که واژه سیاورشن به همین صورت فقط درزبان و ادبیات گیلکی که اصیل‌ترین ونزدیک‌ترین گفتار به زبان پارسی باستان است دیده می‌شود.

توضیح اینکه نام سیاورشن در گیلان نام گیاهی است که اغلب دردیواره‌های چاه‌های آب نوشیدنی می‌روید و این گیاه بنام «پر سیاوشن» خوانده می‌شودکه سیاوشن یا سیاوش صورت خلاصه شده واژه سیاورشن است رویش پرسیاوشن یا پر سیاورشن را طبق افسانه‌های قدیم در دیواره‌های چاه آب نوشیدنی مردم گیلان از باستانی‌ترین ادوار چنین توجیه می‌نمایند که بحکایت کتاب از میان رفته خداینامک اثر عهدساسانی، سودابه نامادری سیاورشن (سیاوش) دل درگرو عشق ناپسری خود بست ولی سیاورشن که جوانی عفیف و شریف بود ازاین عشق گناه آلوده روی گردان بود وبالنتیجه سودابه به انگیزه ناامیدی و خشم در مقام سعایت از سیاوش به پدرش بنام کیکاووس پادشاه کیانی بدروغ سیاوش را گناهکار قلمداد کرد.

سیاورشن برای اثبات بیگناهی خود طبق قوانین حاکمه عهد باستان به یکی از اقسام سه گانه «ور» [۱۱] یا باصطلاح متون حقوقی امروز سوگند، یعنی گذر ازدو توده آتش فروزان که نوعی از انواع سه گانه سوگند [۱۲] یا «ور» بشمار می‌رفت، توسل جست [۱۳] «ور» سه گانه که عبارت بودند از گذشتن از دو ستون آتش فروزان و نوشیدن آب گوگرد و بستن دست و پای متهم و افکندن متهم به رود دگره (دجله) و کاربرد توسل به «ور» یا سوگند امروز در مراجع حقوقی ایران باستان زمانی کاربرد داشت که دلایل کافی و بسنده برای احراز بزهکاری متهم وجود نداشت.

درچنین موردی ایرانیان باستان معتقد بودند که متهم بیگناه ازهر یک از این آزمایش سه گانه: توده آتش و نوشیدن آب گوگرد و افکندن دست و پابسته در رود دجله با مرگ رویاروی نخواهد شد زیرا مرگ بهنگام توسل به سوگند یا «ور» سه گانه فقط گناهکاران را به کام مرگ می‌کشد از این رو سیاورشن برای اثبات بیگناهی خود طبق روایات افسانه‌ای از توده آتش بسلامت گذشت بدون آنکه کوچک‌ترین صدمه‌ای به او وارد آید، بالنتیجه بیگناهی سیاوش و بزهکاری سودابه به اثبات رسید ولی سیاورشن قهرانه دیار خویش ایران را ترک کرد به دیار افراسیاب پادشاه توران رفت ودختر او فرنگیس یا فرنگرسین را به زنی گرفت واز آن دو کیخسرو بوجود آمد وبالاخره براثر بداندیشی و سعایت گرسیوز برادر افراسیاب و توطئه او سر از تن سیاورشن در لبه دیواره چاهی به دستور افراسیاب شاه تورانی جدا شد و براساس داستانهای اساطیری ایران باستان قطره‌ای از خون او را بر دیواره چاه ریخته شد.

پس از چندی در بدنه داخل چاه براثرخون سیاوش گیاهی سبز شد که نام گیاه را باعتبار نام سیاورشن «پرسیاورشن» یا پرسیاوشن خواندند وطبق روایات اساطیری ایرانیان باستان معتقدند که این گیاه تا دنیا برپاست بعنوان نماد بیگناهی سیاورشن جاودانه دردیواره‌های چاه‌های آب می‌روید، گفته می‌شود که این گیاه شفابخش داروی بسیاری از درد‌ها است.

لازم بتذکر است که ایرانیان دارای کیش مزدیسنایی چه پیش از انقلاب و انشعاب مذهبی اسپیتمان زردشت در آئین مزدیسنا، و چه درزمان زندگی این پیامبر ایرانی و پس آن دوران افراسیاب شاه تورانی و قوم تورانی را بمعنای قوم غیرمزدیسنایی یا بمعنای مجازی، دیو یا باصطلاح عامیانه دیوانه می‌خواندند و به همین دلیل در متون زردشتی قاتل زردشت «تور» برا‌تر ریش [۱۴] خوانده شده است و واژه «تور» تنها در زبان اصیل گیلکی بجای مانده و به اشخاصی که دارای درجه خفیفی ازجنون هستند از طرف مردم گیلان «تور» خطاب می‌گردد.

ذکر خلاصه داستان سیاورشن و گذشتن از آتش بدین منظور بود که بدینگونه به پیشینه تاریخی نماد پندار مزدیسنایی تقدس آتش و پلیدی زدائی این عنصر از وجود انسان‌ها با توسل به پریدن ازفراز توده هفتگانه آتش مقدس مزدیسنایی در آئین سنتی جشن باستانی «سوری» ضمن اشاره به نماد تقدس عدد هفت درآئین مزدیسنا باعتبار تقدس هفت فرشته امشاسپند اهورایی وارتباط آن با پریدن از توده‌های هفتگانه آتش در شب آخرین سه شنبه شب اسفند ماه سال کهن نیز اشاره‌ای داشته باشم.

در ایران باستان نیز غیر از جشن چهارشنبه سوری، جشن‌ها و اعیاد مذهبی ملی دیگری نیز برپا می‌شد که عبارت بودند از: جشن مهرگان که درمهرماه وجشن سده که درروز ششم بهمن وجشن اسپندگان یا اسپندارمذ که در پنجم اسفندماه هرسال و جشن آبریزگان و جشن هئورتات و جشن بهمنگان و بالاخره ازهمه مهم‌تر جشن بزرگ نوروز برپا می گردید که جشن نوروزی را در داستانهای اساطیری به ییمه یا جمشید پادشاه باستانی منتسب می‌دانستند ولی تاریخ واقعی ابتکار جشن نوروزی ده روز نخست سال نو به ابتکار و بنیانگذاری سومریان در دوره شاهی پادشاهان شهر «اوروک» همچون گیل گامش وسپس در شهر «اور» پایتخت سومریان مهاجر ساکن کرانه‌های دریای کاسان (دریای گیلان) مهاجران درهزاره چهارم پ. م به سرزمین میان رودان (بین النهرین) برقرار گردید.

کهنگی واژه بابلی شنبه و پریدن مردم از فراز هفت توده آتش در شب چهارشنبه آخر سال و گفتن جمله «زردی من از تو و سرخی تو از من» و خواستن سلامتی و تندرستی از آتش که عنصر آتش در دوران ایران پیش از اسلام مقدس بوده نشانگر این امر است که به قطع و یقین مراسم جشن چهار شنبه سوری تشریفاتی سنتی است منتسب به دوره ایـران پیـش از اسلام ولی تاریخ دقیق آغاز اجرای این مراسم مشخص نیست.

از ویژه گیهای این جشن باستانی تهیه و خوردن آجیل مشکل گشا یا آجیل چهار شنبه سوری و خریدن کندر از عطاری‌ها و پریدن از روی آتش با تکرار جمله «عاطل کن باطل کن» در گیلان و فالگوش ماندن دختران دم بخت است.

 

۱- باستانی‌ترین متن مزدیسنایی مشعربر سروده‌های زردشت پیامبر

۲- پدر و مادر حافظ اهل آبادی کوهپای اصفهان در آغاز سالهای نخست سده هشتم هجری به پندار نگارنده به علت سختی معیشت به شیراز مهاجرت کرده و درمحله فقیرنشین موستان یا شیطان محله شیراز سکونت گزیدند ازاینرو من حافظ را شیراز زی می‌دانم نه شیرازی.

۳ - ابوالنجم احمدبن قوص بن احمد دامغانی شاعر نیمه یکم سده پنجم هجری در گذشته به سال ۴۳۲ هجری قمری –فرهنگ دکتر معین برگ ۲۰۳۷ ج ۶

۴- واژه جایگزین بنوش ازدیدگاه ادبی برازنده‌تر است

۵- جام بزرگ باده نوشی - فرهنگ دهخدا برگ ۱۱۶۲۹ ج ۸

۶- پسر امیرالشعرا عبدالملک برهانی نیشابوری شاعر سالهای پایانی سده پنجم هجری قمری اوایل سده ششم هجری قمری بوده است –فرهنگ دهخدا برگ ۲۹۱۹ ج ۲ که در مقام نخستین بدیهه سرایی خود در ستایش از سلطان سنجر سلجوقی در شکارگاه سرود

۷-‌ای ماه چو ابروان یاری گوئی یا نی چو کمان شهریاری گوئی نعلی زده از زرد عیاری گوئی در گوش سپهر گوشواری گوئی

۸- بالا

۹- زایچه ۲۸۶ هجری – درگذشت ۳۴۸ هجری – فرهنگ دهخدا برگ ۳۳۵ ج ۱

۱۰- بیار

۱۱- توسل به ور یا سوگند سه گانه یکی از مبانی احراز بزه یا بیگناهی متهم در تاریخ حقوق دنیای باستان بشمار می‌آمد عبارت بود از گذر از دو ستون آتش فروزان و نوشیدن آب گوگرد و افکندن متهم با دست وپای بسته در رودخانه دگره (دجله).

۱۲ - سوگند یا سئوگنت (seoganta (در پارسی باستان به معنای گوگرد است.

۱۳- برگ ۸۳۵ج ۵ فرهنگ معین

۱۴- BRATERE اوستایی عیناً به صورت برا‌تر در زبان و ادب انگلیسی دیده می‌شود.

 

پ.ن:

        برگرفته از بی بی سی فارسی


نویسنده : محمد ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤


فرشاد، فرید، زن بگیرید!

فرهاد، وحید، زن بگیرید!

ای وای چرا شما جوانان
این قدر یخید؟ زن بگیرید!

از کله صبح توی چت روم
لطفا نلمید! زن بگیرید!

امشب بروید خواستگاری
لفتش ندهید! زن بگیرید!

هرطور شده فقط بجنبید
تا این ور عید زن بگیرید!

عمرا بشود، نمی توانید
در سال جدید زن بگیرید!

بالاست اگر اجاره خانه
چادر بزنید زن بگیرید!

از قیمت سکه هم نترسید
کو قصد خرید؟ زن بگیرید!

کی مهریه داده کی گرفته؟
با وعده وعید زن بگیرید!

کی گفته که لازم است حتما
عاشق بشوید زن بگیرید؟!

تا یک دو پیامک از ملیحه
یا زهره رسید زن بگیرید!

دیدید اگر پدرزنی توپ
فورا بروید زن بگیرید!

یارانه که می دهند فعلا
با آن بروید زن بگیرید!

این شهر شده مجرد آباد
یالا بپرید زن بگیرید!

دپرس شده حال نسترن هم
از غصه تکید، زن بگیرید!

فرزانه و ژاله هم گرفتند
غمباد شدید، زن بگیرید!

شعر از: مصطفی مشایخی


نویسنده : محمد ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢٢


 

پدر شهید: خیلی دوست داشت بره جنگ نرم… نه که نرم بود… اون می‏زد، بقیه فقط می‏خوردن دیگه!… خیلی حال می‏کرد! منم اجازه دادم بره دیگه!… بالاخره خانواده که ارزش نداره… آدم باید این چیزارو در راه نظامش فدا کنه… والا!
مادر شهید: از بچگی عاشق این کارتون می‏تی‏کومون بود که ایام عزاداری پخش می‏شد. مخصوصاً اون قسمتش که سِگارو یه آردی می‏زد، مثل گاز اشک آور همه چشمشون کور می‏شد، بعد می‏زد تو سرشون، بعد زمبه رو می‏فرستاد، گازشون بگیره! همیشه بعد از کارتون، می‏رفت تو کوچه، اداشون‏و در می‏آورد!
همسر شهید: خیلی به حقوق زنان احترام می‏ذاشت!… همش تو خونه من‏و می‏زد، می‏گفت: حقته!… دوباره می‏زد، باز می‏گفت: حقته!
دختر شهید: بین سران فتنه فرق نمی‏ذاشت! همه‏شونو می‏گفت اعدام باید گردند! همه‏شون!
همسایه‏ی شهید: یه بار رفتیم پشت بوم، دیدیم این دیشای ماهواره همه تا شدن، غیر از یکیشون که رو نوکش یه انبردست بود. رفتیم از شهید پرسیدیم: این دیشارو تو تا کردی؟!… گفت: انبردست تو دست دیش بزرگه! حتما کار دیش بزرگه!… گفتیم: آخه مرد مومن! دیش که نمی‏تونه تکون بخوره!… گفت: اگه نمی‏تونه تکون بخوره، چرا روش آجر می‏ذارین؟………… ما دیگه کم آوردیم، خفه شدیم!
یکی از همرزمان: این‏ روزای آخر دیگه خیلی پرهیزگار شده بود… من بهش گفتم: شهید جان! ساندیس بخور! بذار جون بگیری!… ولی هی سر باز می‏زد! می‏گفت: نه! من بدون ساندیس هم می‏تونم ادامه بدم! واسه نیروهای دیگه ساندیس کم می‏آد!… خلاصه دیگه بصیرتش رو از دست داد و… [هق هق] رفت جلو داد زد: در مقابل مامور مخصوص رهبر معظم انقلاب، حضرت امام خامنه ای، احترام بگذارید! بعد این باتومش رو هی چرخوند، آخرش خورد تو سرِ خودش و درجا شهید شد!

پ.ن:

       گرفته شده از وبلاگ "اندرمیان"


نویسنده : محمد ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱


 

     چه احساسی داره وقتی یک نفر به آدم میگه دوستت دارم؟ می دونین که منظورم مادر و پدر و .... نیست. منظورم کسی هست که از اول توی زندگیت نبوده و یه روزی با یه اتفاق،‌یه ملاقات، یه معرفی، یه کار،‌ یه سفر،‌ یه سایت شبکه اجتماعی، ... به طرز زیبایی توی زندگیت جای خودش رو باز کرده و دیر یا زود شده نزدیکترین کسی که داری. کسی که چیزایی ازت می دونه که فقط و فقط خودش برای دونستنش برات قابل اعتماد بوده. کاری ندارم که چقدر طول کشیده. یک هفته یا یک سال. هرچند بعضیا اعتقاد دارن که رابطه ای که زود گرم میشه، زودم سرد خواهد شد. ولی الان دارم دقیقا از اون اوج رابطه ی عاطفی حرف می زنم. یه روزی میاد که می بینی وقتی نیست دلت براش تنگ میشه. می فهمی دوسش داری. و اون موقع هست که از خودت می پرسی اون چی؟ اون منو دوست داره؟ رفتارش مسلما جوابت رو میده ولی انگار برات کافی نیست. انگار باید حتما بشنوی. خودش بگه. مستقیم و روراست. و وقتی میگه "دوستت دارم" ... .

 

پ.ن: دوست دارم احساس خودتونو از شنیدنش بگید.


نویسنده : محمد ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٩


 

     حرف برای گفتن زیاد دارم ولی نمی خوام اینجا بنویسم. همین.


نویسنده : محمد ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥


 

     این شعر مال خودمه. به نظرم چیز خوبی شده. فکر می کنم بهترین مضمون ممکن رو براش انتخاب کردم. ضمنا خوشحال می شم نظر تک تکتون رو دربارش بدونم. بیشتر از اون که فکر کنید برام مهمه. مرسی.

چندیست که قلبم همه با فتنه گران است

در حیــــرت از این ملعبه ی دور زمان است

هر لحظـه رود در پی یـک فــتـنـه ی دیــگـر

خواهان رواجش همه در کـل جهــان است

روزی دل مــن عــاقــل و بی فــتــنــه و آرام

 امروز ولـی د ر پـی شــر، در هیجان است

چــون شــرع بـرای سـتـمش گـشته بهانه

بـی هـیـچ بـهانـه طـرف بـو سـفـیان  است

امـروز کـه اسـلام دگـر عـدل عـلی نـیـست

در کسوت کفران دل من شاه جهان اسـت

گــر اوسـت ولــی عـهــد عـلـی و خـلـف او

دل پـیـرو مـلـجـم شده در کوفه روان است

گـویـنـد کـه حــاکـــم پی تـرویـــج عـدالـــت

لابد دل مـن در پی جور و خـفـقـان اســـت

ایـن دیــن و دیـانــت شـده آیـیـنــه ی دقـّم

زیرا شده اسباب هلاکم، سـبـب آن است

چون گریه  شده شـیــوه  خــر کـردن مردم

هرچند که گریان شده دل، اشک نهانست

چـون کـام دل اوست بـریــدن سر مـوسی

امّـیـــد بــه  نـاکـامی فـرعـون زمـان اسـت

چـون او بـدهـد فـطـریـه ام را بـه سـپاهش

دل در پی نـــابـودی عـیــد رمـضـان اســت

آزادی مـردم اگــر ایــن اســت، بــه شــدت

دل در طـلب ظـلمت و ذلت به جهان است

گـویــد کــه به اجـبـار مـنـم  نـایـب بــرجـق

زیـن گـفـتـه دلـم مـنکـر مولای زمان است

چـون مـکـر و فـریبش ندهد سود دگر هیچ

شمشیر به یک دست و دگر تیروکمانست

گـشـتـسـت گـلـولـه سـبـب مـاندن مـزدور

تـبـعـیـد کـمش بود و کنون تـیـر امان است

لیک هم وطنـم خـوف مــده در دل خود راه      

چون تیر به سر رفت،بسر سلطه ی این بی پدران است

 

پ.ن:

         دوستان اگر خواستید این شعر رو جایی هم خوان کنید، لطفا منبع رو ماتریکس  ذکر کنید و اگر منو میشناسید اسمی از من نبرید تا فردا رو هم ببینم.


نویسنده : محمد ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۸


    
و لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من.ماجرایی که باید بسازیش .


شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند


و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد . مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .


خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به  دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .

خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود .

خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و  بخشیدن
شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .

خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت : ساده است . همین جا و دم دست و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .  لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر  لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود  مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد  طول می کشد  
لیلی گریه کرد  لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است . خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ، خاکسترت را پس می گیرم
لیلی گفت : کاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می کرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی  ، تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ
مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ؛   دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این  قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند ،
لیلی گفت : من     خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج کن . زمین ا م را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .
لیلی گر می گرفت .خدا حافظ می کرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .


خدا گفت: اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود

پ.ن:
          این نوشته از من نیست. این رو از این وبلاگ گرفتم. البته فکر نمیکنم این مطلب مال خود صاحب وبلاگ باشه  اما منبعی هم ذکر نکرده.


نویسنده : محمد ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۸


 

     شنیده بودم مـصــبا ح یز د ـی گفته فتنه گران بترسند از وقتی که روحانیون از قدرت های ماورائی خود استفاده کنند!

     هرچند انقد اعصابم خرد بود که حوصله ی طنز نوشتن نداشتم ولی خداییش حیفم اومد این گفتش رو ننویسم. شروع کردم به نوشتن:

    تورو خدا دقت کنید به این جمله! آدم از ترس زهره ترک میشه! هممونو سنگ می کنن. شاید تبدیلمون کنن به خر سوارشن، مصباح خیلی ترسناکه! به چشمش از حدقه بیرونه و آویزونه. دندونای نیشش بلنده و همیشه خون می چکه ازش. وااااااای. چشماش آدمو سنگ می کنه. انگار از آدم خوارای ماقبل تاریخه. هووووووویییی.

    داشتم می نوشتم که یه دفعه دیدم یه حرارت عجیبی به تنم خورد و کاغذم آتیش گرفت! پشت سرم رو نگاه کردم. واااااای! باورم نمی شد. خودش بود. با همون هیبت وحشتناک. خشکم زده بود به خودم گفتم خیاله همش پاشو ....

     یه دفعه یه ورد خوند دیدم یه جای بزرگ هستیم. انگار خیالی نبود. کاملا واقعی بود. بیدار بودم. مثله یه سالن خیلی برزگ و خالی و کاملا سیاه. هیچی توش نبود ولی صداهای مهیبی از دور میومد. صدای فریاد زجر کشیدن مردا. صدای گریه ی دلخراش زنا و دخترا. سالن انقد بزرگ بود که آخرش پیدا نبود. بعد  یه صدای خشک و منحوس باز شدن در اومد. یه در جولومون باز شد ه بود و ازش حرارت می زد بیرون! منو کشید که ببره اون تو. گفتم اینجا کجاست؟ گفت باید بری جهنم! یه نگاه توش کردم دیدم یه موجودات جنی کریه توش هستن و می خوان گوشتمو بخورن! گفتم اینا کین؟ گفت اینا تو دنیا زیاد دروغ گفتن اینجوری شدن. ته قیافشون  آشنا بود. یه هاله ی آتیشم دورشون بود که چشم آدمو خیره می کرد. شبیه هاله ی احـــمـــدیـــنجاد ولی آتشین. حتی از مصــــــبا  ح ترسناک تر و مهیب تر. التماس کردم که منو نبر. گوش نمی داد. قهقهه میزد. بلندم کرد پرتم کرد تو. یه دفعه یه نفر تو هوا گرفت منو. از اونام کریه تر و مهیبتر بود با دندونای دراز و خونی و چشمای قرمز. دستاش بوی خون می داد. گفت برت می گردونم به دنیا،‌ اما باید یه فیلم ضبط کنی که به رهــــبــــ ـر اعتقاد داری و اگر کشته شدی طرفدارای موسوی کشتنت،‌ بعد می کشمت ولی میبرم تو بهشت. چاره ای نداشتم. گفتم باشه.برگردندوندم زمین. از تعجب شاخ درآوردم، خود  ر هـــبــ ـر بود. اون هیبت وحشتناک چهره ی برزخیش بود. فورا بساط فیلم برداری آوردن که اعتراف کنم. زدم زیرش. چی می گفتم؟ به یه حیوونه آدم خوار رذل کریه جنی اعتقاد دارم؟ اومد گردنم رو گاز گرفت و با دندون نیشش سوراخ کرد. خون زد بیرون. ولی درد نداشت. احساس کردم عوض شدم.یکی دیگه شدم.از همونا شده بودم. دیگه هیچی یادم نبود از گذشته. انگار مغزمو کامل پاک کردن و بعدش با اطلاعات مغز خودشون پر کردن. دوباره گفت اعتراف کن. گفتم چشم آقا. شما امر کنید. شروغ کردم به تحسین آقای خودم. هیچی برام مهمتر از آقا نبود. آقا شده بود خدای من رو زمین. چه عالمی بود. نوکری آقا.

    وسط حرفام بود که یه دفعه صدای خرد شدن شیشه اومد. شیشه های بیت خرد شد. یه عده سبز پوش ریختن تو. می خواستن به آقا تعرض کنن. پریدم جلوی آ قا که پیش مرگشون بشم. جون من چه ارزشی داشت در مقابل زندگیه سرورم؟ ولی خیلی زیاد بودن و عصبانی. چند نفرم از پشت آقا اومدن و آقا رو گرفتن. گفتم یا زهرا. کاری از دستم بر نمیومد. خواستم خودمو بکشم که یکی از سبزا اومد دستم و گرفت. به یه اسمی که نمی شناختم صدام می زد. خیلی حرفاش عجیب بود. می گفت: محمد، محمد اینجا چکار می کنی تو؟ ببین بالاخره آزاد شدیم. بالاخره فرستادیمشون جهنم. نمی دونستم چی بگم. توی دلم می خواستم خفش کنم ولی یه جوری آشنا بود. نمی تونستم.

    کم کم داشت یه چیزایی یادم می اومد. مبهم بود ولی حسم داشت عوض می شد. بی اختیار گریم گرفت. نمی دونم چرا ولی انگار از خوشحالی بود. یه نفر اومد بغلم کرد و تبریک گفت. نمی دونستم چه خبره ولی هرچی بود خیلی قشنگ بود. احساس سبکی و آزادی داشتم. انگار یه یوغ سنگین رو پس از سالها از گردنم باز کرده باشن. گفتم من نمی دونم چه خبره. گفت اشکال نداره. با حرفای جادویش مغزتو  تسخیر کرده بوده.  شستشوی مغزیت داده. ولی الان که مرده  کم کم یادت میاد. فعلا باید جشن بگیریم. توی خیابونا همه جا جشن بود. نمی دونستم چی به چیه ولی هرچی بود خیلی زیبا بود. آره،‌ دیگه از جاسوسای کثیف همیشگی خبری نبود. شهر پاک پاک بود  و همه خوشحال. قلبم داشت تند و تند می زد....


نویسنده : محمد ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٦


 

     سلام. نمیدونم چرا چند روزه نمی تونم چیزی بنویسم. شدم آدمی که حس هیچ کارو نداره! آدمی که فقط تو خیال خودش زندگی میکنه. دنیا براش نه مهمه نه لذت بخش. نمی دونم. شایدم می دونم. شاید به خاطر دلتنگیه. تمام کارم شده فکر کردن به گذشته و حسرت خوردن و ناامیدی. اونم تو این روزا که بیشتر از همیشه کار دارم. یه کار جدید شروع کردم که تا قبل از عید باید کاراش رو انجام بدم، راهش بندازم. باید از این حالت در بیام. اینجوری نمیشه.


نویسنده : محمد ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٦


 

      دلم می خواد هرچی ار دهنم درمیاد نثار خودشون و متعلقاتشون کنم. هر راهی بلد بودم برا باز کردن گودر بکار بردم. نشد که نشد! از دیشب با https هم دیگه نمیشه! هم (فکر کنم) چون با سیمکارت ایرانسل کانکت میشم، کار نمی کنه! حتی یه حقه جدید به ذهنم رسید رفتم  google translate گودر رو بدم ترجمه کنه تا باز بشه. عوضیا فکر اینم کرده بودن. چطوری نمی دونم. چون خود translate باز میشد، اما گودر رو صفجه ی فیلتر نشون می داد! نمی دونم چطور اینکارو کردن! چون اصولا باید خود سرور گوگل سایت رو باز کنه بعد ترجمش رو برامون بفرسته.

     اعصابم داغونه. انگار گم کردم یه چیزی. از همه جا بی خبرم. ای خدا زودتر خلاصمون کن از شر این اراذل عصر حجر. این اوباش متحجر.

خیلی بدبختیم!


نویسنده : محمد ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/٢



گروه پینک فلوید، آلبوم دیوار

گروه پینک فلوید، آلبوم دیوار


Another Brick in the Wall, P. 2

pink floyd , the wall album

We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone!
All in all it's just another brick in the wall.
All in all you're just another brick in the wall.

We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone!
All in all it's just another brick in the wall.
All in all you're just another brick in the wall.

"Wrong, Do it again!"
"If you don't eat yer meat, you can't have any pudding. How can you
have any pudding if you don't eat yer meat?"
"You! Yes, you behind the bikesheds, stand still laddy!"

 

     پ.ن:

             متن بالا لیریک آهنگ Another brick in the wall ,p2 از آلبوم The wall گروه PinkFloyd می باشد که ماهیت اعتراضی دارد. این شعر برای اعتراض به فضایی شبیه به فضای امروز دانشگاه های ما توسط راجر واترز برای آلبوم دیوار سروده شد.


نویسنده : محمد ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۱٢/۱